سوءمدیریت و قطار بحرانهای زیست‌محیطی

پسرک زردپوش دست در دست پدر می‌دود. قدمهای کوچکش تاب سرعت بالای پدر را ندارد. پدر دستش را می‌کشد. در حالی که دستش جلوتر از پایش به رقص درآمده شانه به شانه جمعیت در نوسان است. بچه‌های دیگر انگار در کارناوالی شرکت کرده‌اند با خنده از جلوی دوربین رد می‌شوند دست می‌زنند، بدون آنکه متوجه […]

پسرک زردپوش دست در دست پدر می‌دود. قدمهای کوچکش تاب سرعت بالای پدر را ندارد. پدر دستش را می‌کشد. در حالی که دستش جلوتر از پایش به رقص درآمده شانه به شانه جمعیت در نوسان است. بچه‌های دیگر انگار در کارناوالی شرکت کرده‌اند با خنده از جلوی دوربین رد می‌شوند دست می‌زنند، بدون آنکه متوجه عمق فاجعه باشند. لحظاتی بعد صدای تیر نفسها را به شماره می‌اندازد!

 

مردی ماسک زده از ضرر دو میلیونی روزانه دامداریش به دلیل افزایش قیمتها می‌نالد. از اینکه به جای دولتمردان به مردم سوبسید می‌دهد. از اینکه برای اصلاح نژاد دامهایش سالها خون جگر خورده است.

صحنه‌ای دیگر دامداران عصبانی سنگفرش خیابانها را با شیر سفیدپوش کرده‌اند.

کارگران شهرداری دسته دسته در خیابان تحصن کرده‌اند. ماههاست که حقوقشان عقب افتاده است و جوابی برای شکمها‌ی خالی زن و بچه‌هایشان ندارند.

 

چطور با این حجم از اخبار بد پشت میزم بنشینم و بی‌خیال از دنیا بنویسم. هربار که شیرآب را باز می‌کند نگاه دخترک سیستانی جلوی چشمانم رژه می‌رود. اما این درد فقط دامان مردم مظلوم سیستان را نیالوده است، شهرها و روستاهای بسیاری از درد بی‌آبی در تب و تاب هستند. دود این معضل هنوز  چشمانم را نسوزانده است. اما دیر یا زود در این خانه را هم دق‌الباب می‌کند.

 

این بی‌عدالتی‌ها، بی‌مسئولیتها، بی‌رگ بودن‌ها برای امروز و دیروز نیست. سالهاست که سوء مدیریت خرخره مردم را جویده است. لیکن با افزایش مهارگسیخته تورم صدای بی‌پناهان که بیش از دیگران سر در مصیبت خود فرو برده بودند را هم درآورده است.

شمایی که ادعای مسلمانی دارید. شمایی که دم از مدیریت جهانی می‌زنید. شمایی که در چشمان مردم صاف‌صاف نگاه می‌کنید و از رفع بحران می‌گوید. شمای که دست در دست متحجران طالبانی خون زنان را می‌مکید.

شمایی که به ریش مظلومان می‌خندید. شمایی که مادران را سیاه‌پوش کرده و کمر پدران را شکسته‌اید. شمایی که خون ستم‌کشان را در شیشه ‌کرده‌اید. شمایی که بی‌محابا منابع کشور را به تاراج ‌برده‌اید.

کاش ذره‌ای به بهشت و جهنمی که ما را اینهمه از آن می‌ترسانید اعتقاد داشتید. کاش ذره‌ای وجدان داشتید. که اگر داشتید خودتان را اینطور به کری، کوری نمی‌زدید و توی استخرهایتان مستانه نمی‌پریدید و بی‌امان در پی چاره‌ بودید.

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز