تجربه نوشتن من در پیج اینستاگرام

دوسال عین برق و باد گذشت. دو سال از روزی که در اینستاگرام شروع به نوشتن کردم. روزهای اول نوشته‌هایم زمزمه‌هایی از سر دل بود و حالا فریادهایی از بن جان. حالا چهارصد کلمه‎‎‌هایم اکسیژنم شده. حالا پستهایم از نان شب واجبتر است. حالا اگر ننویسم انگار چیزیی را گم کرده‌ام. انگار در برهوت گیر […]

دوسال عین برق و باد گذشت. دو سال از روزی که در اینستاگرام شروع به نوشتن کردم.

روزهای اول نوشته‌هایم زمزمه‌هایی از سر دل بود و حالا فریادهایی از بن جان. حالا چهارصد کلمه‎‎‌هایم اکسیژنم شده. حالا پستهایم از نان شب واجبتر است. حالا اگر ننویسم انگار چیزیی را گم کرده‌ام. انگار در برهوت گیر افتاده‌ام. انگار نفسم به شماره افتاده. انگار منی وجود ندارد!

مدتها گذشت تا ملتفت شدم برای رسوخ به قلبتان باید از دل مایه بگذارم. باید بدون سانسور بنویسم. باید از تجربه زیسته‌‌ام بگویم. باید پای دردلهاتان بنشینم.

 

قصه‌ زندگیم همانقدر که  مقبولتان افتاد سبکبارم کرد. حالا می‌دانستم در جزیره کوچک خود تنها و بی‌کس رها نشده‌ام. زنانی هستند که محنتم را احساس می‌کنند و با من همذات‌پنداری می‌کنند و مرهم دردهایم می‌شوند و مرا به ادامه راه تشویق می‌کنند. و نیز مردانی که با قصه‌هایم آلام زن بودن را بهتر لمس می‌کنند.

 

با قصه‌هایم خودم را نیکوتر از قبل شناختم. انگار آیینه را درست مقابل صورتم کاشته بودم. هر چقدر هم که پسش می‌زدم خودم را می‌دیدم!

بیشتر خودم را در معرض قضاوت قرار داده‌ام. شاید روزهای اول ترسناک می‌نمود. اینکه کاری کنی که به نظر دیگران ابلهانه بیاید. اما اگر ریسک خودافشایی را به تن نمی‌مالیدم چطور می‌توانستم درس عبرت دیگری باشم. چرا باید چرخ را یکبار دیگر اختراع کرد؟ چرا باید قلک پرشده‌ از تجربیاتم را دست‌نخورده به گور ببرم و اجازه ندهم نسلهای بعد از سکه‌های آن سود ببرند؟ چرا باید دیگری هم زمین بخورد و زخمی شود؟ چه کسی پاسخگوی انرژیهای به یغما رفته‌مان است؟

 

هیچوقت نخواستم نقش دانای کل را بازی کنم. ما همه انسانهای خاکستری هستیم. پر از جاهای خالی. ولی در فرهنگی پروریده‌ایم که باید شبانه‌ روز ماسک بر چهره زنیم و خود را بی‌نقص جلوه دهیم. به ما نیاموخته‌اند که نقاب از چهره برداریم و از شکستهایمان بگوییم. شاید قصه شکست من کد پیروزی تو شود.

 

از خود مقصر دانی فرسوده‌ام! هر چند می‌دانم هیچ چیز توجیه‌گر اهمال‌کاریهایمان در قبال نسلهای آینده نیست. تک‌تک ما سوار بر یک قایق سوراخیم و باید به مسئولیتهایمان گردن نهیم.

 

هزار رو یک دلیل برای عقب‌ماندگی‌مان از دنیا وجود دارد. میان رگباری از خطاهای فرهنگ متحجرانه و حکومت دیکتاتوری و ناآگاهی عمومی احاطه شده‌ایم و اکثرمان تمام و کمال به رسالتمان عمل نکرده‌ایم. آنگاه که مجالش را داشتیم به جای فرصت‌سازی فرصت سوزی کردیم. دیروز گذشت، امروز را باید غنیمت شمرد.

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز