تجربه من از کوهپیمایی تا پلنگ‌چال

هفته گذشته بعد از چند سال راهی درکه شدم. اولش به هوای یک پیاده‌روی ساده دل به کوه سپردم. مدتهاست که هفته‌ای چند روز پیاده‌روی سبک انجام می‌دهم و می‌دانستم که بدنم آمادگی کوهپیمایی سنگین را تا پلنگ‌چال ندارد. همین دلخوشکنک باعث شد که بر تردیدم غلبه کنم و دل به دریا بزنم. انگار همین […]

هفته گذشته بعد از چند سال راهی درکه شدم. اولش به هوای یک پیاده‌روی ساده دل به کوه سپردم. مدتهاست که هفته‌ای چند روز پیاده‌روی سبک انجام می‌دهم و می‌دانستم که بدنم آمادگی کوهپیمایی سنگین را تا پلنگ‌چال ندارد. همین دلخوشکنک باعث شد که بر تردیدم غلبه کنم و دل به دریا بزنم. انگار همین امر سوخت حرکتم را فراهم کرد البته همراهی دوستی کاربلد و  کوهنورد بر انرژیم افزود. تشویقهای گاه و بیگاهش و خواندن شعر «تو می‌توانی» انگار موتور پت‌پت افتاده‌ام را می‌چرخاند.

 

اولش لخت و سنگین راه را می‌پیمودم.  پاهایم قوت نداشت و گویی دو تا وزنه به آنها بسته بودم  ولی با  کمک باتوم با هر جان کندنی بود قدم برمی‌داشتم. یواش‌یواش بر سنگینی پاهایم غلبه کردم. عجله‌ای که نداشتم. با کسی هم مسابقه نمی‌دادم و فقط می‌خواستم بر ضعفهای خودم غلبه کنم.

خیالش را  هم نمی‌کردم که راه سرانجام به انتها برسد. بعد از هر پیچ پیچ دیگری بود، بعد از  هر سربالایی، زمین همواری. اما از پلنگ‌چال اثری نبود. راستش  اندیشیدن بهش هراس به دلم می‌انداخت. اما کجدارو مریز می‌رفتم. با کوهنوردان دیگر گپ می‌زدم. عکس می‌گرفتیم و سعی می‌کردم از زیبایی کوه لذت ببرم. گاهی حتی توان برداشتن یک قدم بیشتر را هم نداشتم چه برسد به هزارمتر کوهنوردی دیگر. آخرهای راه کوه انگار همپایم شده بود و مرا به سوی خود فرا می‌خواند.

شیروانی زرد پلنگ‌چال که از پایین همچون خورشید نمایان شد آخرین هیزمم را فراهم کرد. بالاخره با هر مشقتی که بود رسیدیم.

باورم نمی‌شد کاری کرده بودم کارستان. باید اعتراف کنم که تا حالا به پلنگ‌چال نیامده بودم. همیشه وسطهای راه جا می‌زدم و به بهانه خستگی و فقدان آمادگی جسمانی برمی‌گشتم اما اینبار فرق داشت. هر چند اینجا تازه نصف راه بود. باید راه آمده را برمی‌گشتیم. پاهایم داشت از جایش کنده می‌شد. دلم می‌خواست دو تا بال داشتم و تا پایین کوه پروازه می‌کردم!

برگشتن با وجود خستگی که بر تنم نشسته بود و گرما و تشنگی راحتر طی شد و همان روز تصمیم گرفتم که اگر از این کوهپیمایی جان سالم به در بردم بازهم ریسک آمدن به قله و فتح اورست را تعقیب کنم!

 

#پلنگچال #کوهپیمایی #روزمرگی #تجربه_زیست_زنانه

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز