ما از فقر مهربانی در رنجیم!

با سیل جمعیت از پله‌ برقی ایستگاه تئاترشهر به سمت سکو سرازیر شدم. دنبال یه صندلی برای لم دادن می‌گشتم که چشمم به دخترک جوانی افتاد که مابین دو صندلی کز کرده بود. ناخودآگاه به سمتش رفتم و پرسیدم: چرا اینجا نشستی؟ دخترک نگاه کم‌سویش را به من دوخت و زیرلب نجوایی کرد. متوجه نشدم، […]

با سیل جمعیت از پله‌ برقی ایستگاه تئاترشهر به سمت سکو سرازیر شدم. دنبال یه صندلی برای لم دادن می‌گشتم که چشمم به دخترک جوانی افتاد که مابین دو صندلی کز کرده بود. ناخودآگاه به سمتش رفتم و پرسیدم: چرا اینجا نشستی؟ دخترک نگاه کم‌سویش را به من دوخت و زیرلب نجوایی کرد. متوجه نشدم، باز پرسیدم: فشارت افتاده؟ به علامت تائید سری تکان داد. سرم را داخل کیفم بردم و ظرف کوچک خرمایم را بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم. نالید: میل ندارم. دستم را که دید سمتش ثابت مانده با اکراه یکدانه خرما برداشت و از زیر ماسک به دهانش انداخت. زن کنار دستش انگار تازه متوجه وجود دخترک شده بودند، نیم‌نگاهی بهش انداخت. یه لحظه به ذهنم رسید شاید میل به شیرینی ندارد و دلش شوری بخواهد. سرم را دوباره داخل کیفم بردم و از انبار آذوقه‌ام ظرف کوچک بادام‌زمینی و کشمش را بیرون کشیدم و با لبخند گفتم: منم که شکمو، سرکار همه‌چی با خودم می‌برم! زن کناردستی با چشمان خندان بهم نگاهی کرد. نگران رو به دخترک کردم و گفتم: به زور هم که شده یکمی بخور. اصلا دستت رو بیار جلو. بعد در گوشش زمزمه کردم: عزیزم بلندشو رو صندلی بشین. صدای زوزه قطار از دور به گوش رسید. ادامه دادم: هوای خودت را داشته باش. دخترک انگار خونی تازه در رگهایش جریان یافته باشد، روی صندلی جابه‌جا شد و جواب داد: ممنونم. قطار که رسید برای آخرین بار نگاهش کردم و به انبوه مسافران در حال سوار شدن پیوستم.

 

نمی‌دانم توی ایستگاه چندنفر بودند؟ چند نفر دخترک را با آن حال زار دیدند؟ چند نفر دیدن و به روی خودشان نیاوردند؟ ولی به قول آزاده مختاری ما دچار فقر مهربانی شده‌ایم!

 

سالها پپیش زمان دانشجویی توی مسیر بازگشت به خانه درد قاعدگی آنقدر بهم فشار آورد که احساس تهوع بهم دست داد از مینی‌بوس در حال حرکت که چند خیابان تا خانه بیشتر فاصله نداشت با مصیبت پیاده شدم و همان جا کنار جدول نشستم و از شدت درد به خود پیچیدم. انگار در یک لحظه غیب شده بودم. آنهم در محلی که پاخورش زیاد بود. حتی زن عابری هم که سرخم کرد و احوالم را جویا شد، همسرش دستش را فشار داد و مانع کمک کردنش شد. یادم نیست آن شب با چه مصیبتی خودم را به خانه رساندم، اما نامرئی شدنم را به وضوح به خاطر دارم!

 

شاید هزاران دلیل برای نادیده گرفتن همدیگر داشته باشیم. اما توی یه مکان عمومی چه خطری برای یاری‌رسانی وجود دارد، آن را فقط خدا عالم است و بس!

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز