روزمرگیهای من در ویپان؛ این داستان: تقلب

_ ترانس میشه مثلا داشتم یواشکی به محیا تقلب می‌رساندم. کلاس عیب‌یابی آیفون صوتی بود. سرم توی دفتر بود و داشتم جواب را از توش مثل ارشمیدس کشف می‌کرد‌م. چند دقیقه اول کلاس مشغول فیلم گرفتن از کارگاه بودم. ولی مبحث آنقدر برایم جذاب بود که گوشی را به کناری گذاشتم و شروع به نوشتن […]

_ ترانس میشه

مثلا داشتم یواشکی به محیا تقلب می‌رساندم. کلاس عیب‌یابی آیفون صوتی بود. سرم توی دفتر بود و داشتم جواب را از توش مثل ارشمیدس کشف می‌کرد‌م. چند دقیقه اول کلاس مشغول فیلم گرفتن از کارگاه بودم. ولی مبحث آنقدر برایم جذاب بود که گوشی را به کناری گذاشتم و شروع به نوشتن کردم.

 

نیما  از وقتی که به من در یادگیری نکات فنی کمک می‌کند به لقب استادجان تغییر هویت داده! او کلاس امروز کارآموزان جدید را برگزار کرد.

_هر مرحله عیب‌یابی آیفون را که توضیح می‌داد یک اسپری زدن هم توش داشتیم. به قول شیوا جان توی عیب‌یابی کولر روغنکاری یه پای ماجراست توی عیب‌یابی آیفون اسپری زدن. یک لحظه توی ابر بالای سرم تصور کردم که مثل فیلمهای کمدی به  هر مشتری که رسیدیم اول یه اسپری به خودش بزنیم تا عیبش را رفع و رجوع کنیم! از تصورش خندم گرفت. ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم دیگه هر جا گیر کردیم یه اسپری باید خالی کنیم!

 

تا اینجای کلاس خوش‌خوشانمان بود، اما وقتی بِربِر نشستیم و سوالی نپرسیدم استادجان یکدفعه نگاهی عاقل اندر سفیه بهمان انداخت و پرسید: یعنی همه تون آیفون صوتی رو فول شدید دیگه، از فردا هم برید خانه مشتری بلدید دیگه؟ من یکی که ته دلم لرزد.  ادامه داد: خب یه چندتا سوال ازتون بپرسم ببینم چقدر یاد گرفتید.

 

اولین قرعه فال به نام بهنام افتاد. از آنجایی که بهنام تجربه کار در الکتریکی را داشته مثل آب خوردن جواب داد. یک لحظه اشهدم را خواندم گفتم الان پیش بچه‌ها سکه یه پول می‌شم. که مرضیه  ناجی شد و در زد و پرسید: کلاس کی تموم میشه؟

_ده دقیقه دیگه.

 

نفر بعدی مهدی بود، او هم جواب را در آستینش داشت. استادجان رو به محیا کرد و سوال دیگری پرسید، من که استرس شدت گرفته بودم ناخودآگاه مثلا دزدکی بهش جوابو رسوندم. فکر کن توی یه اتاق فسقلی که همه کیپ تا کیپ نشستن تقلب هم برسانی. شلیک خنده بچه‌ها به هوا برخواست.

 

بهنام گفت: یاد مدرسه افتادم که تقلب می‌رسوندند. محیا مثل بلبل جواب غراییش را داد. من رو بگو که داشتم الکی جوشش رو می‌زدم!  او که ساکت شد. یکدفعه نیم‌خیز شدم و گفتم: خسته نباشید استادجان. نیما لبخندی زد و گفت:  شما هم خسته نباشید.

 

مهدی رو به من کرد و گفت: از شما نپرسیدنا. حواستون باشه.

و این گونه نفسی به آسودگی کشیدم. تا جلسه بعد هم خدا کریمه!

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز