جسارت راهی برای مبارزه با روزمرگی!

معصوم جون تو دختر جسوری هستی! چطور؟ تو چی جسارت به خرج دادم؟ دیروز که استوریهای آقای مشیرفر را در مورد آنتی رزومه‌اش می‌خواندم، ذهنم بار دیگر به رقص درآمد. یاد صدها رزومه‌ای افتادم که بعد از کوچ مامان ارسال کرده بودم و بیشترشان هم به دربسته خورده بود. آن روزها دل و دماغ نداشتم. […]

معصوم جون تو دختر جسوری هستی!

چطور؟ تو چی جسارت به خرج دادم؟

دیروز که استوریهای آقای مشیرفر را در مورد آنتی رزومه‌اش می‌خواندم، ذهنم بار دیگر به رقص درآمد. یاد صدها رزومه‌ای افتادم که بعد از کوچ مامان ارسال کرده بودم و بیشترشان هم به دربسته خورده بود. آن روزها دل و دماغ نداشتم. اما سالها بعد هم خیلی از کارهایمان را به بهانه‌های واهی نصفه نیمه رها کرده بودم، از یادگیری زبان فرانسه و ادامه تحصیل در خارج از کشور تا مهاجرت و رویای مادر مجرد شدن!

یکسری از رویاها را به دلیل چسبندگی به خانواده بر باد داده بودم، چندتایی هم اهمال‌کاریم به فنا داده بود. بعضی را ‌هم از ترس حرف و حدیثهای مردم در کوزه چپانده بودم! شاید اگر به بیست سال قبل برمی‌گشتم به خیلی از آرزوهایم جامعه عمل می‌پوشاندم. اما چه فایده! گاهی به خودم تلنگر می‌زنم شاید هنوز مجال انجام خیلی از آن کارها برایم باقی مانده باشد. فشارهایی که خانواده و اطرافیان به ما زنان برای ماندن در حاشیه امن و کشتن اعتماد به نفسمان می‌آورد خود قصه‌ پر غصه‌ای است. طوری که تن به کوچکترین ریسکی نمی‌سپاریم و در اتمسفری نفس می‌کشیم که اجازه بالندگی را از ما ستانده است.

 

یادم میاد سالها قبل که تب استقلال در بندبند وجودم رخنه کرده بود با بغض مامان و نگاههای پر از خواهشش دود شد و به هوا رفت و من این رویا را در صندوقچه دلم دفن کردم. اما بعد از رفتن او هم هزاران مانع سد راهم قرار گرفته بود. حالا دیگر تکیه‌گاه خانواده بودم، تا چشم به هم زدم روزها مثل برق و باد گذشت و من همچنان طعم استقلال را نچشیده بودم. مدتها بود که آرزوهایم را فراموش کرده بودم. حالا کسانی بودند که به جای من رویاهایم را زندگی می‌کردند و من از ترس اینکه فردا چه خواهد شد کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم. زندگیم خلاصه شده بود در روزمرگیهای بی‌انتهای کار خانگی و تلاش برای کسب معاش.

 

مدتهاست که وضعیت نابسامان اقتصادی کشور توان بندبازی کردن را از تک‌تک ما ربوده و زمینگیرمان کرده ولی تا وقتی دل به دریای طوفانی نسپاریم در همچنان بر همین پاشنه می‌چرخد و تا چشم بهم بزنیم فرصت آزمون و خطا را از ما می‌قاپد!

پس باید دم را غنیمت بشماریم که چون ابر در گذرند.

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز