معرفی کتاب لگد زدن به آگاهی؛ نوشته کالوم مک‌کن

اتوبوسی از یک وجبی‌ات رد می‌شود، کم‌تر از یک وجب، یک مو مانده که زیرت بگیرد. در آن لحظه، این زندگی‌ات نیست که مثل فیلم برای یک آن از مقابل چشمت می‌گذرد، بلکه رمان تو، شعر تو، داستان توست که به چشم به‌هم‌زدنی رد می‌شود …… اما اگر قرار است که اتوبوسی تو را زیر […]

اتوبوسی از یک وجبی‌ات رد می‌شود، کم‌تر از یک وجب، یک مو مانده که زیرت بگیرد. در آن لحظه، این زندگی‌ات نیست که مثل فیلم برای یک آن از مقابل چشمت می‌گذرد، بلکه رمان تو، شعر تو، داستان توست که به چشم به‌هم‌زدنی رد می‌شود …… اما اگر قرار است که اتوبوسی تو را زیر بگیرد _البته اگر سرنوشت چنین بخواهد_ آن اتوبوس دست کم باید صبر کند تا تو رمانت را تکمیل کنی. «پروردگارا، اگر حکم به رفتنِ من است، پس به من شایستگی نوشتنِ آخرین جمله‌ام را عطا کن.»

 

نمی‌دانم تا حالا برایت اتفاق افتاده که از شنیدن یا خواندن یک جمله آنقدر منقلب شوی که بغض گلویت را بفشارد و بی‌اختیار اشکت سرازیر شود. همان روز صبح بود که یادم نیست سر چه مسئله‌ای این جمله تلق تلوق کنان چون کوپه‌های یک قطار از ذهنم گذشت؛ «آخرش که چی! نهایتش مرگِ دیگه! بهتر از این زندگی سگیِ که ما هر روز تو این مملکت داریم اداش را در میاریم!»

 

یا تا حالا تجربه کردی که سوال و ابهامی ذهنت را درگیر خودش کرده باشد و به طرفه‌العینی پاسخت را یافته باشی. انگار هنوز پرسش از دهانت بیرون نپریده جواب حاضر به یراق ایستاده و تو را بر و بر نگاه می‌کند!

برای اولین بار که کتاب «لگد زدن به آگاهی» را خواندم کلمه به کلمه‌اش همچون پتکی بر سرم کوبیده شد. هنوز کتاب را کنار نگذاشته بودم که برای دومین بار شروع به خواندنش کردم. تازه بار دوم بود که معانی لغات یکی‌یکی به دهانم مزه‌ کرد. البته می‌دانم که باید این کتاب را بارها و بارها تورق و تامل کنم تا به کنه واژگانش پی ببرم.

 

راستش تا وقتی خودم دست به قلم نبرده بودم نمی‌دانستم که کلمات هم مانند اجسام وزن دارند، آنهم چه وزنی! امروز هم ادعایی ندارم که ملتفت بار تک‌تگ واژگانم شده‌ام! ولی هر چقدر بیشتر زمین بایر ذهنم را شخم می‌زنم بیشتر پی به بار کلمات می‌برم و بیشتر «درمی‌یابم که زبان قدرت است، مهم نیست که قدرت پیوسته در تلاش است تا ما را از زبان محروم کند.» ولینکن نباید از یاد ببریم که «نوشتن از دل رنج بیرون می‌زند، از دل ایام غبارآلود و تیره، در آن هنگام که قلب چاک چاک است!»

 

#معرفی_کتاب #کتاب_خوب #کالوم_مک_کن #محمد_جواد_فیروزی#نشر_گام_نو

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز