قصه نازگل؛ قسمت ۱۵؛ داستان رعنا از زنان آگاه

زبیده خانم از اتاق بیرون رفت. صدای زن و مردی از توی حیاط شنیده می‌شد که در حال خوش و بش کردن بودند. مرد بعد از چندی خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. لحظاتی بعد او به همراه زنی جوان و طفلی وارد اتاق شدند. با ورودشان از جا برخاستم و سلام کردم. زن […]

زبیده خانم از اتاق بیرون رفت. صدای زن و مردی از توی حیاط شنیده می‌شد که در حال خوش و بش کردن بودند. مرد بعد از چندی خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.

لحظاتی بعد او به همراه زنی جوان و طفلی وارد اتاق شدند. با ورودشان از جا برخاستم و سلام کردم. زن جوان با خوشرویی پاسخ داد و حالم را پرسید.

 

زبیده خانم رو به ما کرد و پرسید: می‌خواهید سرپا گپ بزنید؟

نگاهی به یکدیگر انداختیم و لبخندزنان نشستیم.

رعنا دختر سفیدرو، لاغراندام با ابروهایی کمانی بود که مژگان بلندش ببینده را محسور می‌کرد. طفلش را که زمین گذاشت به سمت مصطفی آمد و شروع به بازی کردند.

 

او زن پرشوری بود. برایمان از  قصه زنانی روایت کرد که چند روز پیش در خیابان ناصریه تجمع کرده بودند. از لزوم برابری تساوی حقوق بشر شنیده بود. از ضرورت تحصیل دختران. از رد باورهای عامیانه مبنی بر حرام بودن سواد و خط زنان و لزوم حمایت  مردان از زنان: « تقصیر بعضی آقایان است که رویه زن‌داری و فلسفه و پلیتیک و حدود و معاشرف و رفتار با عیال خود را نمی‌دانند.». ناآگاهی مردان مانعی بر سر راه زنان است. و به مردان گوشزد می‌کند که «چرا به آموزش زنان بی‌توجهید.»۱

 

زبیده خانم با تغییر سئوال کرد: طفلت را بردی که حرفهای پلتیکی بشنوی؟ نگفتی در میان قیل‌و قال آسیبی ببینی؟

رعنا  با شوخ و شنگی جواب داد: مادرجان حواسم بود. تو در کنج خانه‌ نشستی و نمی‌دانی بیرون چه محشری بر پاست.

بعد هم چشمکی زد و ادامه داد: راستی حسین هم دیشب داستان زنانی را که به روزنامه عریضه نوشته بودند را برایم نقل کرد. که در آن زنان به وکلا‌ اولیتماتوم داده بودند که:«به سرعت متمم قانون اساسی را تدوین و تصویب کنند و به بی‌سرو سامانی کشور خاتمه دهند. و اگر از عهده‌ این کار برنمی‌آیند، استعفا کنند و کار مملکت را _۴۰ روزی هم _ به زنان بسبپارند. به شرط آنکه عار نداشته باشند..»

 

_چه حرفها می‌زنی دختر، آخر کجا دیده‌ای زنان مملکت‌داری کنند؟ ما همین که از پس رفت ‌و روب منزل و تربیت طفلانمان برآییم هنر کرده‌ایم!

رعنا ابرودر هم کشید و گفت: مادرجان همین حرفها را زدیم که الان کسی برایمان تره هم خورد نمی‌کند. پس زنان اروپ چگونه به دنبال حقوق‌شان هستند؟ چرا ما نتوانیم  تحصیل و کار کنیم و باری از روی شانه‌های مردمان برداریم. خود تو چقدر از اینکه خط نمی‌دانی حسرت می‌خوری و می‌گویی کاش کور نبودم…..

 

و این داستان ادامه دارد…….

 

 

پی‌نوشت:

  1. روزنامه شکوفه (ش ۱۸ و۲۱)
  2. نامه اتحادیه غیبی نسوان به روزنامه ندای وطن

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز