قصه نازگل؛ قسمت ۱۶؛آسیب‌دیدگی نازگل

چشم که باز کردم، مهران و سبزه را دلواپس بالای سرخود دیدم. مهران با اضطرب پرسید: چطوری نازگل؟ نالیدم: پام درد می‌کنه؟ میتونی تکونش بدی؟ و در همان حین دستش را به زانویم زد. جیغم به آسمان رفت. او وحشت‌زده گفت: نگران نباش نباید تکون بخوری. بذار یه چیزی پیدا کنم که پایت را قرص […]

چشم که باز کردم، مهران و سبزه را دلواپس بالای سرخود دیدم. مهران با اضطرب پرسید: چطوری نازگل؟ نالیدم: پام درد می‌کنه؟

میتونی تکونش بدی؟ و در همان حین دستش را به زانویم زد. جیغم به آسمان رفت.

او وحشت‌زده گفت: نگران نباش نباید تکون بخوری. بذار یه چیزی پیدا کنم که پایت را قرص کنم.

سبزه دستم را گرفت و با لبخند پرسید: چطوری افتادی؟ تیزپا از چیزی ترسید؟

جواب دادم: یه مار جلوی پاش تو بوته‌ها ول ‌خورد.

 

مهران با دو تکه چوب و پارچه‌ای در دست به سویمان آمد و گفت: باید کمی تحمل کنیا.

به سبزه هم اشاره کرد: دستش را بگیرو نگذار تکان بخوره. تا چوبها را به پاهایم ببندد، گریه را سردادم.

مهران با دلسوزی گفت: تمام شد دیگه،  کولی بازی در نیار.

_ کی می‌ریم خونه؟

+ سپردم از ده  گاری بیاد. الانا پیداش میشه.

 

لحظاتی بعد مردی با محاسن سفید سوار بر گاری سررسید. سلامی کرد و پرسید: جوان تو گاری خواسته بودی؟

مهران سری به علامت تائید تکان داد و مرا در آغوش گرفت و سوار کرد. گاری پر از یونجه بود و در گوشه‌ای از آن زیراندازی سیاه‌رنگ گسترده بود. مرا رویش گذاشت و بعد به سبزه کمک کرد تا سوار شود.

تیزپا را هم به پشت گاری بست و خودش جلو پیش مرد نشست.

تمام راه از درد نالیدم. نفهیدم کی به در عمارت رسیدیم.

 

صدای کوبیدن در را شنیدم. کرامت در را گشود و ما را که دید بر سرش کوبید و قیل و قال راه انداخت، که جواب خانم را جه بدهم؟

از فریاد کرامت محمد هراسان خودش را به ما رساند و پرسید؟ نازگل چی شده؟

نالیدم: تیزپا رمید و من را انداخت.

مهران  چشم غره‌ای رفت: می‌خواهی همین جا استنطاق کنی؟ محمد بجنب تیزپا را ببر اصطبل.

کرامت تو هم برو جای نازگل را بینداز.

 

سپس رو به مرد گاریچی کرد و گفت: خدا قوت مشدی، بعد هم دست در جیب‌اش کرد و چیزی به او داد.

هنوز جاگیر نشده بودم که صدایی کلون آمد. محمد هم در همان حیاط خوش‌ادایی کرد و به مادر راپورت داد.

مادر هراسان وارد اتاق  شد و بر صورت خود زد و با هیجان پرسید: جانکم چه بلایی سرت آمده؟

پشت سر او امیرعلی و طناز  هم وارد اتاق شدند.

 

مادر با نکوهش به مهران گفت: اینگونه ملتفت آباجی‌ات بودی؟

امیرعلی کنارم نشست و حالم را پرسید.

آنوقت رو به مهران کرد: چه تدبیر درستی کردی که پایش را بسته‌ای. بعد هم شروع به معاینه کرد و گفت: نگران نباشید ته‌ تغاری چیزیش نیست، پایش فقط ضرب دیده!

 

و این داستان ادامه دارد….

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز