San Marco Square

داستان کوتاه؛ میعاد در میدان سن مارکو

با آلونزو ساعت ۶ در میدان سن مارکو (۱) قرار داشتم. وقتی پا در میدان گذاشتم، آنجا را مملو از کبوتران، گردشگران و ونیزیها دیدم. به سختی سنگفرش را می‌توانستم ببینم. صفی مارپیچ از توریستهای مشتاقی که از راههای دور و نزدیک آمده بودند تا کلیسای جامع را ببینند به چشم می‌خورد. هنگام رد شدن […]

با آلونزو ساعت ۶ در میدان سن مارکو (۱) قرار داشتم.

وقتی پا در میدان گذاشتم، آنجا را مملو از کبوتران، گردشگران و ونیزیها دیدم. به سختی سنگفرش را می‌توانستم ببینم.

صفی مارپیچ از توریستهای مشتاقی که از راههای دور و نزدیک آمده بودند تا کلیسای جامع را ببینند به چشم می‌خورد. هنگام رد شدن از جمعیت به کیف یکی از گردشگران که روی شانه‌اش انداخته بود برخوردم و با دستپاچگی عذرخواهی کردم . او با لهجه غلیظ آلمانی جوابم را با تبسم داد.

 

عده‌ای در حال عکس گرفتن و ثبت خاطراتشان بودند و چند نفری هم در حال فیلمبرداری از زیبائیهای میدان بودند.

 

چشم به موزاییک‌های طلایی برج ساعت دوختم. از فاصله نزدیک صدای گروه موسیقی که به طور زنده در حال اجرای یکی از آهنگهای هکتور برلیزور(۲) به گوش می‌رسید‌.

 

یک لحظه خودم را در قصر دوک تصور کردم که همراه آلونزو مشغول رقصیدن هستیم. همانطور که می‌رقصیدیم چشمم به سقف طلاکاری و دیوارهای مزین نقاشی شده بود بخصوص مبهوت نقاشی بهشت اثر تینترتو بودم؛ همانطور که می‌چرخیدم شن‌ریزه‌هایی را در زیر کفشم احساس کردم و همزمان صدای بال‌زدن کبوترانی که از ترس به پرواز درآمدند مرا به خود آورد و فهمیدم که پا روی دانه‌هاشان گذاشته‌ام.

 

چند دقیقه‌ای از ساعت ۶ گذشته بود که آلونزو را از دور دیدم. برایم دست تکان داد.

به سمتش دویدم.

 

وقتی نزدیکیم رسید؛ دستم را فشرد. بوی خنکی عطرش مشامم را نوازش داد. از همیشه جذابتر به نظر می‌رسید.

سلام کردم و حالش را پرسیدم.

 

با لبخند پاسخ داد: امروز بیشتر از روزهای دیگر گردشگران را با گاندولا (۳) جابه‌جا کرده‌ام. بخاطر همین میخواهم به کافه فلورینا ( ۴ caffe Florian) دعوتت کنم. با هیجان در آغوشش گرفتم و گفتم: وای آلونزو چقدر عالی! چشمکی زدم و پرسیدم: لباسم مناسب فلورینا هست؟

بعد ازش خواستم ماجرای امروزش را برایم تعریف کند.

 

او هم از خدا خواسته با آب و تاب از تعقیب و گریز قایق موتوری پلیسی که در پی قایق دیگری بود گفت؛ اینکه چطوری قایق تحت تعقیب در کانال بزرگ با تردستی دور زده بود و پلیسها را قال گذاشته بود؛ و در این گیرودار مسافرانش خیس شده بود و یکی از آنها که هل کرده بوده به داخل آب پرتاب شده بود؛ و موش آب کشیده بود که از کانال بیرونش آوردند.

 

طرف هم حسابی شاکی شده بود و به فرانسوی کلی بدو بیراه حواله‌اش کرده بود؛ اما یک دختربچه بازیگوش ۴،۵ ساله با موهایی بولند، با شیرین زبانی‌ توجه همه را به خود جلب کرده بود و برایشان آواز خوانده بود و مسافران را به وجد آورده بود.

 

داستان که به اینجا رسید، صورت آلونزو از شعف گل انداخت. خندیدم، پس شانس آوردی کسی آسیبی ندید.

او سری به علامت موافقت تکان داد و  دستم را فشرد و به سمت کافه فلورینا به راه افتادیم.

 

 

پی‌نوشت:

  1. میدان سن مارکو میدان اصلی و عمومی ونیز است، جایی که گردشگران برای تماشای شهر به آنجا می روند. این میدان تنها میدان ونیز است که به نام «پیازا» معروفه چون به بقیه ی میدان‌های شهر «کامپو» می‌گویند.

 

۲٫ لوئی هکتور برلیوز (۱۱ دسامبر ۱۸۰۳ – ۸ مارس ۱۸۶۹) آهنگساز فرانسوی، از چهره‌های تأثیرگذار در موسیقی رمانتیک است.

 

۳٫ گوندولاها (Gondola) نمادی از شهر ونیز در ایتالیا هستند. گاندولاها یا همان قایق‌های مشهور و باشکوه ونیزی برای بیش از ده قرن جهت جابجایی در این شهر آبی مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند.

 

۴٫ caffe Florian: این خانه قهوه جذاب به سبک نئوباروک که در مرکز Piazza سن مارکو واقع شده است، به سال ۱۷۲۰ برمی‌گردد و شاید قدیمی ترین کافه در جهان باشد. این کافه اغلب میزبان هنرمندان معاصر است.

 

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز