قتل در عمارت؛ داستان برگرفته از نقاشی: « James Abbott McNeill Whistler»

امانوئل به دستور لرد پیتر به اتاق گلوریا رفت. پشت در لحظه‌ای درنگ کرد و سپس در زد. گلوریا منتظر پیتر بود؛ با خوشرویی در را گشود. با امانوئل چهارشانه که موهای مجعد جلوی صورتش ریخته بود، روبرو شد. او بدون احساس به او خیره شده بود. پرسید: چه خبر شده؟ امانوئل درحالی که زیر […]

امانوئل به دستور لرد پیتر به اتاق گلوریا رفت. پشت در لحظه‌ای درنگ کرد و سپس در زد. گلوریا منتظر پیتر بود؛ با خوشرویی در را گشود. با امانوئل چهارشانه که موهای مجعد جلوی صورتش ریخته بود، روبرو شد. او بدون احساس به او خیره شده بود.

پرسید: چه خبر شده؟

امانوئل درحالی که زیر چشمی نگاه می‌کرد، پاسخ داد: خانم گلوریا، لرد پیتر در کارگاهشان منتظر شما هستند.

گلوریا اخمی کرد و با ترشرویی گفت: اندریکه عصرونه‌اش را خورده؟

او سری تکان داد و گفت: بله خانم. سروینا چند دقیقه پیش از آشپزخانه عصرانه اندریکه را برد.

گلوریا دستش را به اشاره اینکه از جلویش کنار برود تکان داد و بی‌تفاوت گذشت.

از راهروی تنگی که منتهی به کارگاه مجمسه سازی برادرش بود عبور کرد.

 

به در تقه‌ای زد. انگار پیتر پشت در به انتظار او ایستاده بود.

در را به اندازه‌ای که فقط نصف هیکلش معلوم باشد باز کرد و با دست گلوریا را به طرف خود کشید.

گلوریا داخل اتاق شد. از اضطراب و عرقی که بر پیشانی برادرش نشسته بود، پی برد که اتفاقی شومی افتاده است.

با نگرانی پرسید: ییتر چی شده؟

او دستش را لای موهایش کشید و به جای جواب دادن از جلوی چشمانش کنار رفت.

روی مبل آنا ولو شده بود.

 

گلوریا با ترس آهی کشید و به سمتش رفت. دست بر پیشانیش زد. گویی هزار سال آنجا آرمیده بود.

برگشت و به سوی میزی که گوشه اتاق بود رفت و از کشوی آن آینه کوچکی را برداشت و جلوی دهان آنا گرفت.

هیچ نشانی از حیات در او نیافت.

 

با تردید پرسید: چه بلایی سرش آورده‌ای؟

پیتر با استیصال گفت: من؟ چرا باید او را بکشم؟

_ چون راحت بتونی‌ با کاترینا ازدواج کنی؟

+ مزخرف می‌گی. من که تا گرفتن رای دادگاه یک قدم بیشتر فاصله نداشتم.

_ آره، ولی کاترینا دیگر طاقت انتظار کشیدن را نداشت.

پیتر با عصبانیت به سمت خواهرش رفت و در یک قدمی‌اش ایستاد: این چه حرفیه که می‌زنی؟ درسته که من با کاترینا رابطه دارم، اما راضی به مرگ آنا هم نبودم.

 

گلوریا با غیظ او را نگریست. پرسید: پس کی آنا را کشته؟

پیتر شانه‌هایش را بالا انداخت: هر کسی می‌تونسته این کار را انجام بده. من یکساعتی اینجا نبود. رفته بودم پیش کاپیتان فلیپ. وقتی برگشتم با جنازه او مواجه شدم.

گلوریا کلافه به دور اتاق می‌چرخید و دستانش را به هم می‌فشرد.

سعی کرد به خاطر بیاورد در آن غروب بارانی چه کسی به اتاق آنا رفته بود.

سروینا که پیش اندریکه بود و نمی‌توانست لحظه‌ای او را تنها بگذارد.

 

امانوئل هم برای خرید به شهر رفته بود. مادلین هم بی‌دست و پا تر از آن بود که آنا را بکشد و جنازه‌اش را تا به اینجا حمل کند.

عقل گلوریا به جایی قد نمی‌داد.

باید بیشتر فکرمی‌کرد.

 

ناگهان رعد و برق مهیبی زد و پنجره اتاق با وزش باد، قیژقیژی کرد و با شدت باز شد. پرده‌ها چون امواج در دریای طوفانی به رقص درآمدند.

لرد به سرعت به سمت پنجره رفت و آن را بست.

در همان حین صدای در کوفتن به گوش رسید.

 

لرد پیتر برای عادی جلوه دادن چند برگ کاغذ از روی میزش برداشت.

گلوریا نگاهی به او کرد و در را گشود.

امانوئل پشت در ایستاده بود. گفت: دکتر بنجامین برای دیدن آنا تشریف آورده‌اند.

گلوریا با خونسردی نگاهی به او انداخت و گفت: به اتاق پذیرایی راهنماییشون کن.

امانوئل تعظیمی کرد و به طرف سالن رفت.

گلوریا در را که بست؛ لرد با تردید به او نگریست و پرسید: می‌خواهی به دکتر چی بگی؟

_میگم آنا بعد از کلی کلنجار رفتن خوابیده است و فردا به دیدنش بیاید. سپس از کارگاه خارج شد.

لرد پیتر به سمت پنجره رفت و دست به پیشانیش کشید و به فکر فرو رفت.

هنوز چند دقیقه‌ای از رفتن خواهرش نگذشته بود که بازگشت.

 

با دیدنش نفسی به آرامی کشید و پرسید: تونستی دست به سرش کنی؟

_ آره با اینکه تردید داشت، قانعش کردم که فردا به آنا سر بزند.

+ خب حالا چی کار کنیم؟ تا ابد که نمیشه قضیه را پنهان کنیم.

_ باید قبل از اینکه پای پلیس بیاد وسط بفهمیم قاتل کیه. تو وقتی خانه برگشتی مستقیم کارگاه آمدی؟

+ آره

_ خب چیزی توجه‌ات را جلب نکرد؟

+ من که بیرون می‌رفتم پنجره را باز کردم که بوی مواد مجسمه‌سازی بیرون بره و وقتی برگشتم پنجره بسته بود. و بوی توتون هم پیچیده بود.

_ بوی چه نوع توتونی بود؟

+ توتون ویرجینیا. منظورت از این سئوالها چیه؟

گلوریا  تبسمی کرد: فهمیدم که کی آنا را کشته.

+ کی کشته؟

پیتر با هیجان به گلوریا نگاه می‌کرد که در با شدت باز شد.

 

امانوئل با تپانچه‌ای در دست وارد شد. پشت سرش مادلین با چشمانی وحشت‌زده و موهای آشفته که از کلاهش بیرون زده بود ایستاده بود.

پیتر فریاد زد: اینجا چه می‌کنید؟ کی اجازه داده بیایید تو؟

امانوئل پوزخندی زد و رو به گلوریا کرد: نباید دماغت را توی کار من فرو می‌کردی.

پیتر پرسید: کار تو بود؟ چرا این جنایت را مرتکب شدی؟

مادلین با اضطراب پاسخ داد: ما نمی‌خواستیم بکشیمش.

امانوئل ادامه داد: او متوجه دزدی من شده بود. باید ساکتش می‌کردیم.

گلوریا سری به علامت تاسف تکان داد: آخه به حرف یک دیوانه کی اهمیت می‌داد؟

امانوئل با خشم جواب داد: نمی‌تونستم ریسک کنم.

 

گلوریا گفت: حالا هم می‌خواهی ما را بکشی؟ بعدش چی کار می‌خواهی کنی؟

در همان حین زنگ در خانه به  صدا در آمد و چند لحظه بعد صدای راه رفتن به گوش رسید.

امانوئل تپانچه را به سمت پیتر نشانه گرفت و خودش به گوشه دیوار پناه برد.

پیتر در را باز کرد، دکتر بنجامین و دو افسر پشت در بودند.

 

گلوریا از حواس‌پرتی امانوئل استفاده کرد و مجسمه کوچکی را به سمتش پرتاب کرد. ناگهان تیری شلیک شد.

دو افسر سراسیمه به درون کارگاه آمادند و تپانچه را از او گرفتند و دستگیرش کردند.

لرد پیتر از دکتر بنجامین پرسید: شما چطور متوجه شدید که ما در خطر هستیم؟

دکتر جواب داد: گلوریا که اجازه نداد آنا را ببینم، یاد هذیان‌گویی‌اش در آخرین ملاقاتمان افتادم و فهمیدم کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.

 

گلوریا به سمت دکتر رفت و با هیجان گفت: پس یک مجنون هم حرفش خریدار دارد!

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز