داستان کوتاه با الهام از سه عکس

بعد از مدتها از شهر پرهیاهویش دل کند و چمدانهایش را بست و راهی جاده شد. می‌خواست در سکوت و آرامش طبیعت بنویسد. آرامشی که در شهری شلوغ با دغدغه‌های ریز و درشتش امکان نداشت که بتواند به آن دست‌یابد.   زیبائیهای جاده شمال همیشه محصورش می‌کرد. شهرهای استان گیلان را کمتر دیده بود. در […]

بعد از مدتها از شهر پرهیاهویش دل کند و چمدانهایش را بست و راهی جاده شد.

می‌خواست در سکوت و آرامش طبیعت بنویسد.

آرامشی که در شهری شلوغ با دغدغه‌های ریز و درشتش امکان نداشت که بتواند به آن دست‌یابد.

 

زیبائیهای جاده شمال همیشه محصورش می‌کرد.

شهرهای استان گیلان را کمتر دیده بود. در اتوبوس از هیجان حتی پلکهایش را هم نتوانست روی هم بگذارد.

هر چقدر که به مقصد نزدیکتر می‌شد زیبائیهای جاده بیشتر مبهوتش می‌کرد.

دلش می‌خواست کنار جاده ساعتها قدم بزند و از مناظر لذت ببرد.

گمان می‌کرد که به زودی به مقصد می‌رسد. اما هر چه می‌رفت اثری از مقصد نبود.

از نشستن زیاد پاهاش به زق‌ زق افتاده بود.

بعد از ساعتها بالاخره به پایان راه رسید.

 

پرسان پرسان خانه‌ای که می‌خواست اقامت کند را پیدا کرد.

کاشانه‌‌ای ‌ قدیمی با دو طبقه و سقفی شیروانی وصله پینه شده و پنجره‌های چوبی قهوه‌ای رنگ .

حیاط پر از درختهای پرتقال، نارنگی و کیوی و بوته ‌گلهای صوتی و زرد و بنفش بود.

ایوان خانه سقفی بلند با تیرکهای چوبی داشت که پر از گلدانهای شمعدانی به رنگهای قرمز و سفید فضایی  بهشتی را به ذهنش متبادر کرد.

با خانواده‌اش تماس گرفت و خیالشان را از بابت سلامتش آسوده کرد.

بعد از بازکردن چمدانها و جابه‌جا کردن وسایلش وسوسه نوشتن در آن ایوان زیبا به سرش زد.

لپ‌تاپ و سایر وسایلش را برد و در تک مبل مستعمل و کِرم رنگی که میزی کوچک شیشه‌ای با پایه‌های فلزی ‌در کنارش بود روی هم چپاند.

میز کوچک با آن  چرخهای زنگ‌زده و لق و لوق یادآور خاطره‌ای گنگ از دوران کودکیش بود.

با یادآوری آن لحظات لبخند بر لبانش نشست.

خورشید در حال غروب ‌کردن بود که او تند تند و بی‌وقفه شروع به نوشتن کرد.

کلمات همچون باران بهاری بر صفحه کیبوردش می‌ریختند.

 

هنوز چند کلمه‌ای بیشتر تایپ نکرده بود که ناگهان زنی سالخورده در جلوی دیدگانش ظاهر شد.

مش زهرا

یاد حرف میزبانش افتاد؛ زنی به نام مش‌زهرا که در همسایگی‌اش زندگی می‌کرد و هر روز برای آب دادن به گلها و باغ کوچک خانه به آنجا سرکشی می‌کند.

پیرزن با آن عینک گرد و صورت چروکیده و تک دندانی که در دهان داشت با لبخند  شروع به خوش و بش کرد.

لهجه زیبای گیلکی مش‌زهرا او را محصور خود کرده بود. از هر ده کلمه به زور دو سه کلمه‌اش را می‌فهمید😊

از میان صحبتهایش متوجه شد که میزبان سفارش او را کرده است. و تعارف کرد که اگر از تنهایی میترسد شب میهمان او شود.

 

عجب طنزی! تنهایی مُسکنی که برای بدست آوردنش راه دراز سفر را بر خود هموار کرده بود.

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز