writing

دغدغه نوشتن؛ شروعی برای رسیدن به سرمایه اجتماعی

می‌خواستم با دوستان برای دیدن مریم راهی کرج شوم. صبح امروز با نجمه و آقای قائدی مترو قرار گذاشته بودیم. از در خانه که بیرون زدم، نجمه زنگ زد، با آقای قائدی ایستگاه صادقیه سوار مترو شده بودند. وعده داشتیم من هم ایستگاه ارم سبز به آنها ملحق شوم. به میانه سکوی که رسیدم صدای […]

می‌خواستم با دوستان برای دیدن مریم راهی کرج شوم. صبح امروز با نجمه و آقای قائدی مترو قرار گذاشته بودیم.

از در خانه که بیرون زدم، نجمه زنگ زد، با آقای قائدی ایستگاه صادقیه سوار مترو شده بودند. وعده داشتیم من هم ایستگاه ارم سبز به آنها ملحق شوم. به میانه سکوی که رسیدم صدای تلق‌تلق قطار را از دور شنیدم. بعد از چند لحظه دست تکان دادن رفقا توجهم را جلب کرد و شتابان خود را به آنها رساندم.

سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم قسمت بالای قطار نشستیم. هنوز جاگیر نشده بودم که شیطنتهای نجمه شروع شد. صندلیها خالی بود و ما با خیالی آسوده شلوغ‌کاری کردیم.

لحظاتی به دوستی اندیشیدم که از عمر آن چند ماهی بیشتر نگذشته است. اما زمانی که با یکدیگر غرق صحبت می‌شویم گویی سالهاست که مصاحب هم هستیم.

ارتباطی که با دغدغه مشترکی به نام نوشتن آغاز شده بود؛ حالا به روزمرگیهایمان هم کشیده شده است.

حین گفتگو از تجربیات نوشتنمان گفتیم، از خاطراتی که در این چند ماه در کلاسهای دوره نویسندگی کسب کرده‌ایم.

 

 

گاهی که نجمه و آقای قائدی همزمان شروع به صحبت می‌کردند، نجمه دستی به سمت او تکان می‌داد و می‌گفت: بذار من بگم.

چندباری هم از ته دل خندیدیم. آنقدر گرم گفتگو بودیم که نفهمیدم کی به مقصد رسیدیم. بودن در جوار مریم کلی بهمان انرژی و انگیزه داد. یک دفترچه یادداشت زیبا هم هدیه گرفتیم.

در راه بازگشت شروع به تجزیه تحلیل ارتباطمان در گروه فعالان پرکاری کردیم. اینکه به جز دغدغه نوشتن چه چیزی ما را همچون چسب به هم چسبانده است؟

نوشتن؟

تولیدمحتوا؟

 

به نظرم خمیرمایه سرمایه اجتماعی در این گروه با نویسندگی ورز یافت؛ اما شاه‌کلید آن پرهیز از قضاوت کردن همدیگر بود.

بارها برای هریک از ما پیش آمد که دل و دماغ نوشتن را نداشتیم و توی گروه مطرح کردیم. هر کسی به فراخور تجربه و حس و حالی که داشت شروع به راهنمایی کرد.

شاید همان لحظه تو ذهنت درگیر هزاران چاله باشی و با چند کلمه روبراه نشوی، اما دوستانی داری که همیشه همراهت هستند و پا به پایت قدم برمی‌دارند.

رفیقانی که می‌دانند اگر ننویسی همچون گلی بی‌آب در گلدان می‌خشکی.

دوستانی که هر زمان نشانی از تو نیست، همچون دسته زنبوران عسل به دنبالت می‌آیند. تشویقت می‌کنند، آدرس باغ گلی زیبا را بدستت  می‌دهند.

 

شاید دیگر نوشتن تنها بهانه‌ای برای جمع‌مان باشد.

 

روزهای بسیاری از سر بی‌حوصلگی به قاب تلویزیون خیره شدم اما با سرک کشیدن در گروه باز دست و پایم را ور‌چیدم و کشان‌کشان خود را به پشت میز کارم ‌رساندم.

وقتی احتیاج به مساعدتی داری کافی است دستت را دراز کنی تا ببینی چند دست به سویت دراز می‌شود.

می‌دانی زمانی که نیاز به درددل کردن داری فرشته رضایی حاضر به یراق ایستاده است.

زهرای پورمهدیان بمب انرژیست و شوخیهایش همیشه خنده بر لبهایت می‌نشاند.

زهرا خبیدویی طبع شعرش تو را به حافظیه و بوی بهارنارنج میهمان می‌کند.

پوریا جامعی با مداومت در تولید مجتوا سوختت را برای حرکت رو به جلو مهیا می‌سازد.

مریم حسنلو با تصویرسازیهای بکرش در داستان‌گویی حس نوستالژیگریت را اغنا می‌سازد و تو را میهمان خانه مادربزرگت در سالهای کودکی می‌برد.

حدیث خداداد، امیدرضا احمدی، بیتا کیهانی، فاطمه پوراسماعیل، راحله درویش، کاوه کارگر و… محبوبانی که هر روز خونی تازه در نوشتارت به جریان می‌اندازند.

 

اکنون نوشتن میان تمام چرخ‌دنده‌های زندگیت بوی بهار و سرزندگی را در کالبدت دمیده‌ است.

 

صبح امروز کسی گفت به من:

تو چقدر تنهایی …

گفتمش در پاسخ:

تو چقدر حساسی …

تن من گر تنهاست…

دل من با دلهاست…

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم…

یادشان دردل من …

قلبشان منزل من……

صافى آب مرا ياد تو انداخت…رفيق…

تو دلت سبز…

لبت سرخ…

چراغت روشن…

چرخ روزيت هميشه چرخان…

نفست داغ…

تنت گرم…

دعايت با من…

مطالب مرتبط

0 پاسخ به “دغدغه نوشتن؛ شروعی برای رسیدن به سرمایه اجتماعی”

  1. Avatar مریم حسنلو گفت:

    عالی بود معصومه جان

  2. Avatar فروزان فدایی گفت:

    عالی بود معصومه عزیز لذت بردم…

  3. معصومه عظیمی پارسا معصومه عظیمی پارسا گفت:

    مریم جان، ممتون از محبتتون.

  4. Avatar فاطمه پوراسماعیل گفت:

    نوشته هات و خیلی دوست دارم معصومه جان
    خوش بدرخشی در مسیری که در پیش گرفتی
    همراهت هستیم تا پایان مسیر ، هر چند نوشتن هم کوه بی قله است و انتها ندارد همچنانکه موفقیت اینطور است و تمامی ندارد.

    • معصومه عظیمی پارسا معصومه عظیمی پارسا گفت:

      سپاس از این همه لطف و محبت فاطمه جان.
      خدارو شاکرم که در این مسیر دوستهای عزیزی چون شما نصیبم کرده است. یقینا همه ما برای رشد و تعالی نیاز به همراهی عزیزانی داریم که یاریمان کنند.

  5. Avatar کاوه کارگر گفت:

    روایت گری خوبی داری و لحظه لحظه خودم رو کنارتون حس کردم

    عالی بود قدر تواناییت توی این شیوه نوشتاری رو بدون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز