Virginia Woolf Waves Book

داستانک؛ شعری عاشقانه

در دستانش کتاب «موجها» اثر ویرجینیا وولف بود. هر برگش را که می‌خواند حس شاعرانگی‌اش که سالها خفته بود از خواب می‌پرید. کتاب رمانی از زندگی شش دوست بود که به شکل محاوره نگاشته شده بود. نویسنده هنرمندانه کوشیده بود از محدودیتهای تنگ رئالیسم اجتماعی بگریزد، زیرا به گمانش این محدوده‌ها به شکل سانسور عمل […]

در دستانش کتاب «موجها» اثر ویرجینیا وولف بود. هر برگش را که می‌خواند حس شاعرانگی‌اش که سالها خفته بود از خواب می‌پرید.

کتاب رمانی از زندگی شش دوست بود که به شکل محاوره نگاشته شده بود. نویسنده هنرمندانه کوشیده بود از محدودیتهای تنگ رئالیسم اجتماعی بگریزد، زیرا به گمانش این محدوده‌ها به شکل سانسور عمل می‌کرد.

حالا ذوق سرودن شعری عاشقانه بعد از قرنها سکوت از دل روزمرگیهایش سربرآورده بود.

عشقی شبانی که باید خیلی پیشتر دهان باز می‌نمود.

 

چشمش به قاب عکس برنارد که روی میز چوبی کنار دیوار تکیه زده بود قفل شد.

زمانی که دل به او داد واژه‌ها سراغ یکدیگر را می‌گرفتند و باهم به رقص برمی‌خاستند.

هنگامی که چشم در چشم معشوق می‌انداخت و غرق در واژه‌هایش میشد. گذر زمان را با او تجربه می‌کرد و وقتی لب فرو می‌بست با شدت به زمین اصابت می‌خورد.

در آئینه نگریست. خود را غرق در عشقی تاریخی یافت.

 

روزنامه تایمز را که ورق زد شعری عاشقانه توجه‌اش را جلب کرد. شعری که برنارد برای او سروده بود.

عطر قهوه در فضای اتاق پیچید و سرمستش کرد. همزمان آونگ ساعت هم نواخت.

تمامی نشانه‌ها او را به عقب پرتاب می‌کرد.

دلدارش تاریخ خصوصی‌شان را با کلمات از حصار در آورده بود و به میهمانی هزارن تن برده بود.

 

چهره تفقدآمیز معشوق همچون آوای موسیقیایی دلنواز که با قدوم برگسان و مبارک خود کلبه‌اش را مزین ساخته بود، مخیله‌اش را نورانی کرد.

احساس می‌کرد هزاران چشم در خلوتگاهش سرک می‌کشند. پشت پنجره‌ها، توی ایوان، کنار حیاط خلوت.

ندیمه‌ استخوانی‌ با چشمانی حدقه زده زیرجلکی او را می‌پائید.

وقتی پا از در خانه بیرون گذاشت و به چارسوق رسید، متوجه تغییر ماهیت جهان پیرامونش شد که به شکل قلب انسانی درآمده بود.

 

دلداده‌اش او  را در معرض دید نامحرمان گذارده بود، او در همه جا با دو دست چفت شده در زیر چانه‌ جلویش سبز می‌شد.

مرز بین عشق و خیال را درهم آمیخته بود.

واقعیت عشق بوسیله دقت و تمرکز برایش آشکار می‌شد.

در تصوراتش دنیا را بی‌عشق تهی می‌دید.

خالی ماندن سنگرعشق را خالی ماندن سنگر بشریت می‌دانست.

 

پی‌نوشت: داستانک برداشتی آزاد از صفحاتی از کتاب «جنون نوشتن» رضا براهنی

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز