پری و رویاهای ناتمامش

پری از پنجره به طلوع خورشید می‌نگریست. بعد از مدتها راهی زادگاهش شده بود. سوار اتوبوس به مقصد ناکجاآباد به راه افتاد. چندسال پیش پزشکی تهران قبول شد. دیگر در روستایش جز برادر و زن برادرش دلخوشی دیگری نداشت. مادرش را در ۱۱ سالگی از دست داده بود. پدرش با هر جان کندنی بود او […]

پری از پنجره به طلوع خورشید می‌نگریست. بعد از مدتها راهی زادگاهش شده بود. سوار اتوبوس به مقصد ناکجاآباد به راه افتاد. چندسال پیش پزشکی تهران قبول شد. دیگر در روستایش جز برادر و زن برادرش دلخوشی دیگری نداشت.

مادرش را در ۱۱ سالگی از دست داده بود. پدرش با هر جان کندنی بود او و برادرش مصطفی را به دندان گرفته بود و بزرگ کرده بود. مصطفی از پری ۴ سال بزرگتر بود.  پدرش ۶ سال بعد از داربست افتاد و زمین‌گیر شد، حالا  مسئولیت خانه روی شانه‌های برادرش سنگینی می‌کرد. او هم پا به پای‌اش در مزرعه مردم فعلگی می‌کرد. اما این مانع نشد که پری از رویای ادامه تحصیل باز ماند. آن سال قرار بود دیپلم بگیرد. روزها دهقان بود و شبها محصل.

 

عطش سیری‌ناپذیری به دانستن داشت. این علاقه به یادگیری را از کودکی در خود جسته بود. زمانی که مادرش برایش قصه می‌بافت تا او به خواب برود. با مرگ مادر، پدرش روی خوشی به او نشان نمی‌داد اما زمانی که تلاشهای پری را دید و مصطفی نیز هواخواه‌اش درآمد، بالاخره کوتاه آمد و اجازه درس‌ خواندنش را صادر کرد.

تا زمانی که پدر سلامت بود زندگی کجدار و مریز می‌گذشت. مصطفی هم نیمه‌وقت برای پدرش شاگردی می‌کرد. اما با خانه‌نشین شدن پدر اوضاع سخت شد. مصطفی تازه راهی سربازی شده بود. هرچه تا آن سالها اندوخته بودند فروختند و خرج کردند.

 

کم‌کم پای خواستگارها به میان آمد. اما از بخت خوش پری خانواده پولی در بساط نداشتند که برایش جهیزیه‌ای تدارک ببینند، بنابراین آنها از صرافت می‌افتادند. حالا او با تمام رنجهایش مجالی یافته بود تا به رویای خود برسد.

با هر مصیبتی که بود آن روزگار محنت‌بار به سر رسید. مصطفی برگشت، ولی شادی برگشتش دیری نپاید، حال پدرش روز به روز بدتر شد و چند روز بعد هم چشم از جهان فروبست.

ناخوشی و مرگ پدر بیشتر از گذشته  عزم پری را به پزشک شدن جزم‌تر کرد.  تا اینکه درست یکسال بعد او در دانشگاه سراسری قبول شد و راهی شهر شد.

در تمامی سالهای تحصیل او هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. مدتی در یک شرکت خدماتی کارگری کرد. چون جوان بود، مشتریهایش پیشنهاد رابطه به او می‌دادند. یک ماه نشده بود که از آن کار استعفا داد. مدتی بعد منشی پزشکی شد. آقای دکتر هم روزهای اول با او از در دوستی درآمد، اما وقتی پری به او پا نداد، عذرش را خواست. مستاصل شده بود. دستفروشی در مترو را هم امتحان کرد اما با ساعات طولانی کلاسهایش جور در نمی‌آمد.

 

نمیتوانست از برادرش هم انتظار زیادی داشته باشد. زندگی در تهران هم پرخرج بود.

بعد از ماهها این درو آن در زدن یکی از همکلاسیهایش برایش کاری در یک کارگاه خیاطی جور کرد. کارش سنگین بود و درآمد آن هم ناچیز بود. اما حداقل کفاف زندگی بخور نمیرش را می‌داد. سال‌ها گذشت تا توانست به دوره انترنی برسد.

با وجود اینکه شیفتها طولانی بود اما ذره‌ای از عشق او به پزشکی کم نشد. از هنگامی که کارورزیش را شروع کرده بود، نتوانسته بود به موطنش برگردد.

تا اینکه دیشب زن برادرش خبر افتادن مصطفی را از داربست به او داد. با اضطراب وسایلش را جمع کرده و راهی ترمینال شد.

 

 

 

مطالب مرتبط

0 پاسخ به “پری و رویاهای ناتمامش”

  1. Avatar معصومه اسماعیلی گفت:

    سلام عالی بود خانم پارسا، قلم شیوا و ذهنی باز و خلاق دارین. موفق باشین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز