Gender inequality in wages

نابرابری در پرداخت دستمزد؛ قصه کهنه تبعیض جنسیتی در محیط کار

ماده ۶ قانون کار اصل تساوی و نفی تبعیض را مورد توجه قرار داده و بر حق زنان در برخورداری از حمایتهای قانونی تاکید کرده است. همچنین ماده ۳۸ قانون کار نیز به اصل مذکور توجه نموده است: «برای انجام کار مساوی که در شرایط مساوی در یک کارگاه انجام می‌گیرد، باید به زن و […]

ماده ۶ قانون کار اصل تساوی و نفی تبعیض را مورد توجه قرار داده و بر حق زنان در برخورداری از حمایتهای قانونی تاکید کرده است. همچنین ماده ۳۸ قانون کار نیز به اصل مذکور توجه نموده است: «برای انجام کار مساوی که در شرایط مساوی در یک کارگاه انجام می‌گیرد، باید به زن و مرد مزد مساوی پرداخت شود. تبعیض در تعیین میزان مزد براساس سن، جنس، نژاد و قومیت و اعتقادات سیاسی و مذهبی ممنوع است.» این ماده هر گونه تبعیض را ممنوع اعلام کرده است. بر اساس این ماده کارفرما بایستی برای کار مساوی به کارگر زن دستمزد مساوی پرداخت نماید.

 

 

تبعیض در پرداخت دستمزد قصه قدیمی زندگی کاری من

۲۱ ساله بودم که وارد محیط کار شدم. هنوز یکماه از فارغ‌التحصیلیم در دانشگاه نگذشته بود که یکی از دوستانم در یک کارخانه کوچک در جنوب شهر کاری را برایم جفت و جور کرد. ذوق‌زده برای مصاحبه رفتم و قبول شدم. بی‌آنکه برایم ریال دریافتی مهم باشد. فقط می‌خواستم طعم مستقل بودن را بچشم. کارم را به عنوان کارمند کنترل کیفیت شروع کردم. اولین حقوقم را خوب یادم هست، نوزده هزارو پانصد تومان که حاصل ۱۴ روز کاری بعلاوه عیدی پایان سال بود. سال اول برایم مهم نبود که میزان دریافتی من با همکارانم که در همان رده شغلی به کار مشغول هستند چه تفاوتی دارد. اما کم‌کم زنگ خطر به صدا درآمد. وقتی از من انتظاراتی هم‌پایه همکار مذکرم و گاهی اوقات بیشتر را هم داشتند، اما موقع حقوق تنها به دلیل جنسیت از پرداخت برابر سرباز شده می‌شد. حالا دیگر به کارشناس تضمین کیفیت ارتقاء پیدا کرده بودم. تا چند سال خودم را به بهانه‌های واهی مجاب می‌کردم که اشکال نداره عوضش داری کار یاد می‌گیری.

 

محیط کاریم بخاطر درگیری با استاندارهای ایزو و شراکت با مشتریان خارجی دائم پر از تلاطم بود. هر چند ماه یکبار کارشناسان شرکتهای بزرگ کارخانه و اسنادو مدارکش را همچون پلنگ‌ صورتی زیر ذره‌بین می‌بردند. در این میانه کلی آموزش و استرس را باهم تجربه ‌کردم. به واسطه همین یادگیریها بود که همچنان حس دانشجو بودن را داشتم.

بعد از چند سال آن هیجانها فروکش کرد. شرکت به مشکل مالی خورد. خیلی از پرسنل را تعدیل کرد و بقیه را هم دو پاره کرد و عده‌ای را به اطراف تهران فرستاد. در این میان قرعه فال من به ماندن در شرکت قدیمی افتاد.

هرچقدر چرتکه انداختم دلم برای ماندن رضا نداد. بعد از هفت سال استعفا دادم بدون آنکه شغل دیگری را زیر سر گذاشته باشم.

روزها مشغول خواندن آگهی‌های روزنامه‌ها بودم. تماس و بعد هم وقت مصاحبه. اما هر چه کوفتم به در بسته بود.

چشم بهم زدم یکسال گذشت. کفکیرم به ته‎‌دیگ خورده بود. احساس ترس می‌کردم. حالا چی می‌شه؟ دستم را چطوری جلوی بابا دراز کنم!

 

کم‌کم به دوست و آشنا دهان باز کردم، اما سکوت رادیویی برقرار بود. کارهایی که دوست نداشتم بهم پیشنهاد می‌شد. کار بدون بیمه را هم که اصلا حرفش را نزن. تا اینکه یک روز مادربزرگ درگوشم پچ‌پچ کرد که دختربرادرم توی یک شرکت بزرگ برایت کار جور کرده است. با نسیم قرار مصاحبه را گذاشتم. فردای ان روز در حالی که سر به آسمان می‌ساییدم به سمت شرکت توی بلوار آفریقا روان شدم.

 

 

دومین تجربه محیط کاری؛ این‌بار در محیطی مدرن!

مصاحبه با خانم مدیر خوب پیش رفت. از فردای آن روز مشغول کار شدم. کارم آن چیزی نبود که انتظارش را می‌کشیدم اما از مگس‌پراندن توی خانه خیلی بهتر بود. با خودم عهد کردم که بعدا پی کار دلخواهم را بگیرم.

محیط جدیدم برخلاف محیط قبلی زنانه بود. کلی دخترجوان و آلامد آنجا بودند. به مرور زمان با محیط اخت شدم. سه‌ماه بعد هم بخش ما را به چند خیابان بالاتر منتقل کردند. چند تا فرانسوی هم در دفترمان مستقر بودند. دو شرکتی که محصولات شرکت فرانسوی را در ایران بازاریابی می‌کردند، پرسنلشان را ادغام کرده بودند تا بهره‌وری کار افزایش یابد.

محیط شرکت برخلاف ظاهر مدرن سنتی اداره می‌شد. هنوز نامه‌ها دستی بود و خبری از اتوماسیون اداری نبود. تنها روکش تجدد را با خود یدک می‌کشید. انگار توی یک حجره کوچک ته بازار کار می‌کردم. آموزش و تجربیات جدید هم که پیش‌کش. البته گه‌گداری جلسات ماهانه‌ای داشتیم. و هر چند ماه هم یکبار هم برگزاری نمایشگاه ما را از خلسه بیرون می‌آورد. قاعدتا وقتی یادگیری هم نباشد، ارتقاءی هم درمیان نیست. باید یک فکری می‌کردم. تا اینکه برگه آگهی دانشگاه پیام نور که به دستم رسید یک جرقه در ذهنم زد. تصمیم گرفتم توی کنکورش شرکت کنم. کلاسهایش را ثبت نام کردم و یک برنامه دقیق برای درس خواندن چیدم. حالا انگیزه‌ای برای حرکت کردن یافته بودم. در چشم برهم زدنی کنکور را دادم. اسامی را که اعلام کردند مایوس شدم. ولی مصمم شدم سال آینده با برنامه‌ریزی پخته‌تری برای ماراتن دانشگاه سراسری آماده شوم. بازهم حضور در کلاسهای درس من را از رخوت درآورد. و با انگیزه مضاعفی فعالیت می‌کردم. هرچند هیچ دورنمای تغییری در محل کارم به چشم نمی‌خورد.

 

هر روز ۵ صبح بیدار می‌شدم و تا قبل از رفتن به سرکار مشغول درس خواندن بودم. بعدازظهرها هم با وجود تمام خستگیها ساعاتی را به کلنجار رفتن با کتابها و تست زدن می‌گذراندم. دلم می‌خواست هر طور که شده اینبار کامیاب شوم. از آنجایی که مامان دلش نمی‌خواست راه دور بروم، تمام عزمم را جزم کرده بودم که همین تهران ادامه قبول شوم. روزها به تندی برق و باد گذشت و موعد مسابقه فرا رسیده بود. با التهاب و هیجان در آزمون شرکت کردم. بعد از امتحان همه راه را گریه کردم. حس می‌کردم که بازهم باخته‌ام.

ماهها گذشت تا نتیجه کنکور را اعلام کردند و من در کمال ناباوری دانشگاه تهران پذیرفته شدم. در پوست خود نمی‌گنجیدم. مامان و بابا از من خوشحالتر بودند.

محل کارم دو نیمروز مرخصی تحصیلی بهم می‌داد. روزهایی که کلاس داشتم با عجله و شوق فراوان راهی دانشکده می‌شدم.

 

درهای دانشگاه برویم باز شد؛ اما ….

 

روز اولِ دانشگاه را خوب یادم هست. تو کلاس ۱۳ دانشجو بودیم. به جز من و یک دختر و پسر دیگر بقیه بچه‌های شهرستان بودند. بعد از سالها بازهم طعم محصلی را می‌چشیدم. کلی خواب و خیال توی سر می‌پروراندم. دلگرم بودم درهایی که سالها به رویم بسته بود، باز شود. اما چندماهی بیشتر طول نکشید که ملتفت شدم این هم سرابی بیش نیست. اساتید دم‌کلفت تک و توک به منابعی برای گرفتن پروژه دسترسی داشتند. بقیه‌شان هم توی لاک تدریس دانشگاهی فرو رفته بودند. خانه ماسه‌ای که با شوق بنا کرده بودم در چشم برهم زدنی فروریخت.

 

یکی از همکلاسیهایم کار پروژه‌ای برایم ترتیب داد. ماهی دو روز آخر هفته‌ها سرگرمش بودم. ولی به این کار نمی‌توانستم دلخوش کنم.

چشم که به هم زدم موعد دفاع سررسید. باز روزهای ملال‌آور پاورچین پاورچین خودش را بهم رساند. توی تار عنکبوت چسبیده بودم. رویای یادگیری امانم را بریده بود که اتفاقی بروشور تبلیغاتی سازمان مدیریت صنعتی را دیدم. کنکوری در میان نبود. فقط باید از عهده مصاحبه ‌برمی‌آمدم.

یکبار دیگه نیمکت‌نشین شده بودم. نقطه قوت این دوره شاغل بودن دانشجویان بود. همکلاسیهای شاغل، اساتید غیرآکادمیک چه شود! تو این میان مدیر اداری شرکت که خبر را باد به گوشش رسانده بود یک روز تو راهرو با پوزخند جلویم را گرفت: باز چرا رفتی سراغ درس‌خوندن؟ نمی‌دونست آب هم اگر یه جا بمونه می‌گنده!

 

به بیشتر اساتید رو انداختم، به همکلاسیهایم هم سپردم اما هر چه بیشتر می‌کاویدم کمتر می‌یافتم. سرخورده شده بودم. تا اینکه مامان سرطان گرفت. زندگی را تعطیل کردم و به تیمارداریش پرداختم. مامان دیابت هم داشت. همین باعث شد که دیر متوجه بیماریش بشویم. توی جلسه دوم شیمی‌درمانی طاقت نیاورد. شوکه شده بودم. مادری که بیش از همه پشتم بهش گرم بودم در کمتر از سه ماه رخت از این جهان فروبست.

روزهای خاکستریم سیاه شده بود. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. اطرافیانم سعی می‌کردند از این حال و هوا درم بیارند.  برنامه تئاتر و سینما و دورهمی برایم ترتیب می‌دادند، اما افاقه نمی‌کرد. توی  خانه هیچ کاری جز زل زدن به سقف نداشتم. چند بار استعفایم را نوشتم اما مینو مانعم می‌شد. می‌گفت: «با این روحیه چطوری می‌خواهی توی خونه بشینی؟ اول کار پیدا کن بعد برو.»

مسلسل‌وار رزومه‌ میفرستادم. چندجایی هم مصاحبه دعوت شدم، یکی دو راند هم پیش می‌رفتم اما تو ضربه آخر گیر می‌افتادم. خدایا چرا قسمت نیست از این چاه در بیام!

از دوستان سازمانی هم مایوس شدم. باید خودم دست روی زانوهایم می‌گذاشتم و بلند می‌شدم.

 

 

 

آزمون جدید؛ کار روی پروژه

آخرین تیرِ ترکشم را از چله رها ‌کردم و درخواست جلسه با مدیرعامل را دادم. او سرد و بی‌اعتنا بهم زل زد و آب پاکی را روی دستانم ریخت! سرانجام صبرم لبریز شد و بعد از ۷ سال دوباره خانه‌نشین شدم.

نیکان یکسالش شده بود، محسن و مریم برای تغییر حال و هوایم بچه را پیشم می‌گذاشتند. اما من با خودم هم در جنگ بودم. گاهی که نیکان گریه را سر می‌دادم من هم همپایش می‌گریستم. گاهی هم رخشش را زین می‌کردم و باهم خیابانهای محل را گز می‌کردیم. وقتی که او آرام می‌خوابید، فرصتی برای تعقل پیدا می‌کردم. نمی‌دانستم تا کی قرار هست توی خانه بشور و بساب کنم!

 

تا اینکه یک پروژه بهم پیشنهاد شد. از خدا خواسته پذیرفتم. سه ماه هر روز قله قاف می‌رفتم و خسته و کوفته برمی‌گشتم. آخرسر هم موقع تسویه ‌حساب به جای حقوق سه ماه یکماه را کف دستم گذاشتند. چندباری برای گرفتن حقم به این درو آن در زدم، اما آب در هاون کوبیدن بود. روز آخر از فرط استیطال کنار جدول خیابان نشستم غرق تفکر شدم. شماره مینو را گرفتم. مثل همیشه کلامش جادویم کرد. می‌گفت شرایط اقتصادی همه جا بده. یا باید بخاطر دوماه حقوقت کلی دوندگی کنی یا از خیرش بگذری و به راهت ادامه بدی.

 

یکبار دیگر بیکاری در خانه‌ام را کوفته بود. تاب و توان روزمرگی را نداشتم. تا اینکه بعد از چندماه سکون یکروز عمه تماس گرفت. گفت که یکی از اقوام سمت خیابان چراغ برق برایم کاری درنظر گرفته است. یک محله قدیمی با خیابانهای باریک و دالانهای رعب‌آور. اما برایم مهم نبود. من باید دستم توی جیب خودم می‌رفت.

 

کار تو یک محیط غریبه روحیه‌ام را بازگرداند، مثل آب سردی که وسط چله تابستان به سرو رویت می‌پاشی. همه چیز برایم تازگی داشت. کارکردن با جوانهای پرانرژی با ادبیات خاص خودشان. یک دفتر دنج ته یک کوچه بن‌بست.

دوماهی نگذشته بود که پای یک مشاور هم به دفترمان باز شد. گویی خون تازه به رگهایم‌ تزریق شده بود. جلسات صبح زود، سمینار توی برج میلاد همگی مسرورم می‌کرد. باعث شد با انگیزه مضاعفی به تکاپو بیفتم.

 

بوی بهار که به مشام رسید، مشغول تدارکات سال نو شدیم. عید هم به تعطیلات رفتیم. روز ۱۳ فروردین بود که مدیر شرکت بهم زنگ زد. داشت برای تعدیل کردنم صغرا کبرا می‌چید. اینکه تحریمها پایش را روی خرخره‌اش گذاشته، اینکه کسب و کارش به گِل نشسته… دیگر چیزی نمی‌شنیدم.

دومینوی من دوباره به راه افتاده بود!

 

 

 

تجربه کار در محیطی متفاوت

یه مجموعه ورزشی هست که مدیر اداری می‌خواهد. دوست داری بری؟

دلارام بود که با صدای گرمش ازم می‌پرسید. با خنده جواب دادم: کور از خدا چی می‌خواد!

آنشب محسن و مریم میهمانمان بودند. گوشی را که گذاشتم ماجرا را با هیجان برایشان تعریف کردم، آنها بیش از من شاد شدند. سه ماهی بود که باز توی خانه گلهای قالی را می‌شمردم.

فردایش ساعت ۱۱ وقت مصاحبه داشتم. آنقدر مصاحبه از سر گذرانده  بودم که برایم مثل آب‌خوردن شده بود.

 

بزرگترین حسن کار نزدیکیش به خانه بود. قبل از این تجربه کار در محیطهای مختلف را در خورجین داشتم، ولی مجموعه ورزشی برایم تازگی داشت و همین باعث اشتیاق مضاعفم می‌شد. مجموعه برای ارگانی دولتی بود که بخشی خصوصی آن را پیمانکاری گرفته بود. بنابراین هیج سیستمی وجود نداشت و باید از صفر تا صدش را خودمان می‌ساختیم. به جز من سه آقای دیگر هم در محیط اداری بودند که بخش‌های فنی و کامپیوتری را هندل می‌کردند. پرسنل بخشهای ورزشی و خدمات همگی از نیروهای قبلی بودند. روز معرفی به گرمی استقبال شدم. هر چند این فقط در باغ سبز بود.

 

کلی کار روی سرم ریخته بود ولی من بیدی نبودم که از این بادها بلرزم. روزهای فرد مخصوص خانمها و روزهای زوج مخصوص آقایان بود. اما من بخاطر نوع فعالیتم هر روز حاضر به یراق بودم. دفترکارم یک اتاق دنج ته سالن بود. در واقع رابط بخشهای زنان و مردان هم بودم. و این بهم قدرت می‌داد که در جریان ریزو درشت امور باشم. هر چند خود این مسئله، کم دردسر برایم نیافرید. چند ماه که گذشت دخترجوانی را برای کم‌شدن بار کاریم استخدام کردیم. اما همچنان مسئولیت پاسخگویی به ارباب رجوع و مدیران روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد.

 

فضای آرام ابتدایی یواش‌یواش گل‌آلود شده بود. یکی از مسئولان بخش استخر تحمل ارشد بودنم را نداشت و با هر ترفندی می‌خواست وجه‌ام را خراب کند. حتی کار به تهمت‌زدن هم کشیده شد. توی جلسه دفاع چشمانم پر از اشک شد. نمی‌خواستم به این راحتی میدان را خالی کنم. شنیدید که میگن چاه‌کن همیشه ته چاهه. بعد از یکسال جنگ و جدال خبطی را مرتکب شد و کاسه صبر مدیرم را لبریز کرد و عذرش را خواست.

هیچوقت دلم نمی‌خواست به این بن‌بست برسیم، اما گاهی اوقات شرایط را به جایی می‌رسانیم که جز برخورد قهری راهی باقی نمی‌ماند.

به نظر می‌رسید که دیگر دور‌دور من باشد اما …..

 

 

 

 

راند دوم کار در مجموعه ورزشی

فرصتی تاریخی دست داده بود. هر آرزویی را که از کارهای گذشته‌ در دل داشتم و به بار نشسته بود می‌توانستم در قلمرو خودم به انجام رسانم.

روزهای فرد از درب ورودی مجموعه استخر شهر زنان بود و هیچ جنس مذکری حق ورود و دخالت در آن را نداشت. روز اول با تمامی پرسنل جلسه گذاشتم و انتظارات و خواسته‌هایمان را بازگو کردیم. بچه‌ها ایده‌ها و راهکارهای بکری برای حل مشکلات داشتند. دلم می‌خواست تا آنجا که در توانم بود برای انگیزه دادن و رشدشان مایه بگذارم.

 

تخته وایت‌برد سفیدم از ب بسم‌ا… تا جایی که نقطه سفیدی در آن به چشم می‌خورد پر از خواسته‌ها، پیگیریها و دستورخریدها بود. از تهیه لباس فرم برای ناجیان گرفته تا پی‌گیری بن کارگری.

 

۸ صبح که پاتوی مجموعه می‌گذاشتم تا غروب وقت سرخاراندن نداشتم. با شروع فصل گرما بدوبدوهایمان هم دوچندان شده بود. مانور آمادگی برای حوادث غیرمترقبه، تقسیم وظایف، پیگیری استخدام نیروهای جدید، پاسخگویی به ارباب‌رجوع و … برسرم هوار شده بود. سرتکانی می‌دادم  بیهوشی،  بریدگی دست و پا، نوسان فشار محاصره‌مان کرده بود. همه مثل ساعت کار می‌کردند.

 

ماه‌ رمضان آن سال با هماهنگی برای دختران زیر نه سال کلاس شنا برگزار کردیم و تعداد آموزش‌پذیران به حدی رسید که سرناجی آقایان هم انگشت به دهان مانده بود که ما چطور این چشم‌بندی را انجام دادیم.

 

به پیشنهاد الناز شروع به آموختن شنا کردم. سالها پیش یک دوره کوتاه آموزشی رفته بودم اما وحشت از چهارمتری اجازه نداده بود که چیز زیادی بیاموزم. در جلسه دوم  بود که تو عمیق پریدم. «کی گفته آدم وقتی پا به سن می‌گذاره محافظه‌کارتر می‌شه!»  با تشویق بچه‌ها روز به روز بیشتر عاشقش می‌شدم. اگر صبحها بخت مجالم می‌داد قبل از شروع کار تنی به آب می‌زدم. هر چند  یکروز پمپ مشکل داشت، یکروز دستگاه تهویه هوا ریپ می‌زد، روز دیگر هم بازرس بهداشت سروکله‌اش پیدا می‌شد. یکبار هم  پیمانکار بوفه به رختکن گند زده بود و صبح که وارد شدیم با روغن ریخته روی زمین هاج و واج ماندیم. آنی پاچه‌هایمان را بالا زدیم و با پودر و تی و شلنگ‌آب به جانش افتادیم.

 

ثبت‌نام آموزشیها، ماه‌های بعد هم همچون بهمن فرو‌ریخت و مدیران را هم غرق حیرت کرد. زیرآب زنیها آهسته به گوشم می‌رسید و روزم را تیره و تار کرده بود. از طرف دیگر قطعی سراسری برق اوضاع را شیرتوشیری کرده بود که بیا و ببین. این آخرین قطره‌ای بود که لیوان صبرم را لبریز کرد.

 

ادامه دارد…

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز