حربه‌های تاریخ گذشته برای به اسارت کشاندن زنان!

«وقتی فقیه /قاضی ایرانی می‌کوشد روزنامه‌نگار خارجی را متقاعد کند که ارزش زن چیزی است معنوی و غیرقابل سنجش با معیارهای عینی، خیلی راحت به دام ضدتبلیغات علیه مکتب خویش می‌افتد. جوامع غربی پس از کشکشهای ممتد با یکدیگر و بین خودشان، به‌جایی رسیده‌اند که بر سر اصولی سازش کنند. از جمله موارد توافق آنها […]

«وقتی فقیه /قاضی ایرانی می‌کوشد روزنامه‌نگار خارجی را متقاعد کند که ارزش زن چیزی است معنوی و غیرقابل سنجش با معیارهای عینی، خیلی راحت به دام ضدتبلیغات علیه مکتب خویش می‌افتد. جوامع غربی پس از کشکشهای ممتد با یکدیگر و بین خودشان، به‌جایی رسیده‌اند که بر سر اصولی سازش کنند. از جمله موارد توافق آنها یکی هم بر سر این است که ارزش معنوی باید مابازاء مادی بیابد؛ از جمله، یعنی باید فرصت شغلی و تحصیلی مساوی برای مرد و زن فراهم باشد و دادگاه در هنگام طلاق، طرفی را که دارای صلاحیت و کفایت بیشتری برای سرپرستی فرزندان است فارغ از جنسیت او تعیین کند. این ترجیع‌بند که زن گل است و سنبل است و بلبل است اگر تاثیری بر ذهن انسان غربی داشته باشد، تاثیری منفی است و شائبه طفره رفتن از اصل موضوع را به ذهن متبادر می‌کند.» ۱

 

شاید یک زمانی نه‌چندان دور ما با شیندن اینکه زنان مثل برگ گل می‌مانند و باید لای پر قو نگهشان داشت. تو دلمان قند آب می‌شد و باد به غبغب می‌انداختیم که چقدر ارج و قرب داریم! اما حالا ما به کلید آگاهی دست یافته‌ایم و دیگر با من بمیرم و تو بمیری گوشهایمان دراز نمی‌شود. به قول معروف بی‌مایه فطیره اخوی. با حلواحلوا کردن که دهن شیرین نمیشه، ببخشیدا!

 

امروز روز دیگه با حربه مقدس‎‌سازی و تقلیل نقش زنان به همسری و مادری نمی‌توان آنان را در کنج خانه محبوس کرد. مزه ورود به عرصه عمومی و انجام فعالیتهای اجتماعی بدجوری به دهان ما مزه کرده است. درسته که همچنان بار کارهای خانگی، تربیت فرزند و هندل‌سازی بار عاطفی خانواده بردوشهایمان سنگینی می‌کند و مجبور هستیم همزمان در چند جبهه مبارزه کنیم، اما این را خوب ملتفت شده‌ایم که با چرخ‌زدن در آشپزخانه و شست و شو رفت و روب نمی‌توانیم قفسهایی که برایمان ساخته‌اید را بشکنیم. برای رهایی و پرواز نیاز است که سودای آزادی را در سر بپرورانیم و دایره امن خود را ترک کنیم. با دست روی دست گذاشتن آبی برایمان گرم نمی‌شود.

 

زن ایرانی دیگر با طناب پوسیده «تو گلی، تو سنبلی، تو بلبلی» به ته چاه افسردگی و اسارت مردسالاری تن در نمی‌دهد.

اصلا کلید بهشت دو دستی تقدیم شما، ما را به خیر شما امیدی نیست، شر مرسان.

موافقید؟

 

 

پی‌نوشت:

  1. کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی»، محمد قائد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز