داستان من و شماره ۴۱ مجله زنان امروز

کم‌کم داشت اسفندماه می‌رسید. خبری از صنمم نبود. دلم بدجور هوایش را کرده بود. دیماه پارسال بود که توی سفر دسته‌جمعی مشهد باهاش ایاق شدم. کل سفر ملازمم بود. هرجا فرصتی گیر می‌آوردم دور از چشم اغیار پای صحبتش می‌نشستم و او چه دلبرانه هوش از سرم می‌پراند. حالا هر زمان که به یادش می‌افتم […]

کم‌کم داشت اسفندماه می‌رسید. خبری از صنمم نبود. دلم بدجور هوایش را کرده بود. دیماه پارسال بود که توی سفر دسته‌جمعی مشهد باهاش ایاق شدم. کل سفر ملازمم بود. هرجا فرصتی گیر می‌آوردم دور از چشم اغیار پای صحبتش می‌نشستم و او چه دلبرانه هوش از سرم می‌پراند. حالا هر زمان که به یادش می‌افتم انگار دولپی پشمک حاج عبدا… را بلعیدم. دوزاریش افتاده بود که چطوری دل و دینم را ببرد. متین و موقر بود و منطقی حرفش را به کرسی می‌نشاند. کاش زودتر جسته بودمش. هرچند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!

 

مجله زنان امروز حکم همان معشوقه جوان و پرشوری را دارد که مرا از عوالم میانسالی دور می‌سازد. در کنارش احساس شادابی می‌کنم. می‌پرسی چطوری میشه با یک نوشته عشق‌بازی کرد؟ وقتی که از سطر به سطرش حظ می‌بری. وقتی که از همه‌کس خسته می‌شی و در جان‌پناهش می‌لمی. وقتی رنجهای سینه‌ات را بهتر از تو نقل می‌کند، اگر اینها اسمش معاشقه نیست پس چیه؟

 

هفته پیش بود که چشمم به انتشار شماره جدید مجله خورد. آنی سفارش دادم. تو بیم و امید بودم که اینور سال به‌دستم می‌رسد؟ پیامکی آمد مرسوله شما ارسال شد. دیروز انتظارم به سر رسید و پستچی عزیزکرده را آورد. با شوق پاکت را گشودم و کنار دستم گذاشتم و مشغول شستن دستهایم شدم که دیدم رویش نوشته شماره ۴۰ «پرونده‌ای درباره مردانگی». ای دل غافل شماره قبلی را اشتباهی برایم فرستادند. هماندم با شماره واتساپ‌شان تماس گرفتم. خانم خوش‌برخوردی جوابم را داد. عذرخواهی کرد که بخاطر شب عید سرشان شلوغ است. پرسید: تهران هستم؟ جواب مثبتم را که شنید گفت: همین امروز برایتان می‌فرستم. پرسیدم: من شماره قبلی را به پیک تحویل بدهم؟ گفت: نه، ما خطا کردیم مجله خدمت خودتان باشه. بعدهم ازم خواست که آدرس دقیقم را یکبار دیگر برایش بفرستم.

ساعتی بعد زنگ خانه جیغش به هوا برخاست. سریع شال و کلاه کردم. یک طبقه بیشتر نسریده بودم که آقای پرابهت با کلاه‎‌کاسکت بسته را به‌دستم داد. تشکر کردم.

 

چند لحظه بعد گرم گپ‌زدن با خانم حیدرنژاد شدم. تا من را شناخت تندتند شروع به توضیح دادن کرد اینکه آدرس را پیدا نمی‌کرده و سرانجام ساعتی پیش بامصیبت موفق شده پیک را روانه کند. آوایش چنان گوش‌نواز بود که دلم نمی‌خواست پارازیت بیندازم. خواست نفسش را چاق کند که با خنده گفتم: مجله به دستم رسید. ممنون که خوش‌قولی کردید و اینور سال فرستادید. آخر سرهم آرزوی موفقیت در سال جدید را برایش کردم.

خب حالا من موندم و معشوقه‌ای گریزپای!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز