This is not Switzerland

اینجا سوئیس نیست!

_بذار دلش خوش باشه. خیال می‌کنه تو سوئیس داره زندگی می‌کنه! _آرمانی می‌نویسه‌! جامعه ما هنوز ظرفیت پذیرش این صحبتها را نداره! _مگه چی می‌نویسه؟ _از حقوق شما خانمها دفاع می‌کنه.   لبخند می‌زنم و می‌کوشم انتقادات را زیر سیبیلی رد کنم. _شما خودتون هم دوتا دختر دارید، دوماددار می‌شید. اونوقت میام سلامتون. پوزخند می‌زند […]

_بذار دلش خوش باشه. خیال می‌کنه تو سوئیس داره زندگی می‌کنه!

_آرمانی می‌نویسه‌! جامعه ما هنوز ظرفیت پذیرش این صحبتها را نداره!

_مگه چی می‌نویسه؟

_از حقوق شما خانمها دفاع می‌کنه.

 

لبخند می‌زنم و می‌کوشم انتقادات را زیر سیبیلی رد کنم.

_شما خودتون هم دوتا دختر دارید، دوماددار می‌شید. اونوقت میام سلامتون.

پوزخند می‌زند و سری می‌جنباند.

_ خداروشکر مردهای فامیل ما اینجوری نیستند، هستند؟

 

دورهمی بود. چندنفر صفحه‌ام را دنبال می‌کردند. از جنجال پستهایم هم خبر داشتند. حتی یکی پرسید که داستان زندگیت را با اسامهای واقعی می‌نویسی کسی ناراحت نمی‌شه؟ گفتم: مگه چیز بدی می‌نویسم؟ جواب داد: نه. گفتم داستان واقعیم را می‌نویسم که مخاطب متوجه بشه برای رسیدن به یه هدف باید عرق بریزه. جوانها خیال نکند که به راحتی آب خوردن به خواسته‌هاشون می‌رسند.

 

به فکر فرو رفتم. چرا جامعه ما ظرفیت پذیرش عقاید نو را ندارد؟ پس کی قرار است رنسانس را تجربه ‌کنیم؟ سالها در سایه زیسته‌ایم و زمانی که در خلسه فرو رفته بودیم، جوامع دیگر همچون عقاب از ما پیشی گرفته‌اند.

 

چرا هنوز با زره عتیقه دیروز به جنگ با عقاید امروزی می‌رویم؟ چرا همچنان به باورهایمان چسبیده‌ایم و جرات جنب خوردن نداریم!

 

عینک جنسیتی به چشم زده‌ام. ما زنان در خیلی از زمینه‌ها از مردان پیش افتاده‌ایم. بیشتر اهل مطالعه و پژوهش هستیم. بیشتر در جستجوی آموزش هستیم و به این درو آن در می‌کوبیم.

بیشتر در تکاپو هستیم که از روی سنن متحجر پل بزیم. به قول دوستی، مردان به نفعشان است که در گذشته زندگی کنند و زنان به نفعشان است که در آینده سیر کنند. هر چند نمی‌توان همه را با یک چوب راند، اما زنجیرهای مردسالاری قرنهاست که به دست و پای زنان پیچیده است و گاه مسبب مشقت خود مردان هم شده‌ است.

 

توی دنیای خودم غور می‌کردم که صدایی رشته افکارم را پاره کرد. دلم می‌خواست همسرم هم اهل مطالعه و به‌روز باشد. دلم می‌خواست حداقل بره فرهنگسرا و مهارتهای زندگی رو یاد بگیره، بیشتر درگیر حاشیه است. هیچوقت فرصت درس‌خوندن پیدا نکرد. وقتی دختر خانه بود پدرش اجازه نداد. ازدواج هم که کردیم مشغول بچه‌داری و خونه‌داری شد.

 

گوشم به درددلش بود. مترصد فرصتی بودم که بگویم الان هم دیر نشده، به همسرتان کمک کنید که ادامه تحصیل دهد. به قول قدیمیا ماهی را هر وقت از آب بگیری قابل خوردنه! تا خواستم دهانم را باز کنم سلنا کوچولو انگشت سبابه‌ام را فشار داد و من را از حیاط خلوتم بیرون کشید و گفت: معصوم بیا بریم بازی.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز