تجربه من از آزار خیابانی

_کجا میری خانم خوشگله؟ برسونمت؟ _فکر کردی کی هستی که برای من قیافه می‌گیری عنترخانم!   خیلی از ما زنها از اینجور اراجیف در فضای عمومی کم نشنیده‌ایم. گاهی آزار خیابانی آنقدر با روزمرگیهایمان عجین می‌شود که تصور می‌کنیم فراموشش کرده‌ایم. اما مگر دستی که سوخته است و هر بار به هر بهانه‌ای زخمش سرباز […]

_کجا میری خانم خوشگله؟ برسونمت؟

_فکر کردی کی هستی که برای من قیافه می‌گیری عنترخانم!

 

خیلی از ما زنها از اینجور اراجیف در فضای عمومی کم نشنیده‌ایم.

گاهی آزار خیابانی آنقدر با روزمرگیهایمان عجین می‌شود که تصور می‌کنیم فراموشش کرده‌ایم. اما مگر دستی که سوخته است و هر بار به هر بهانه‌ای زخمش سرباز می‌کند را می‌توان نادیده انگاشت. چادری یا مانتویی بودن، آرایش کرده یا نکرده، پیری یا جوانی هیچکدام برای آزارگر تفاوتی ندارد. این آلتهای سرگردان فقط در خیال ارضای آنی امیالشان هستند و به مسائل دیگر وقعی نمی‌نهد.

 

ماه پیش بود که برای خرید کتاب راهی انقلاب شدم. ساعت از ۳ گذشته بود که خسته و کوفته عزم برگشت به خانه را کردم. از مترو که پیاده شدم، هوس پیاده‌روی به سرم زد. تا خانه کمتر از یک ربع راه بود. پیاده‌روی پت پهن جان می‌داد که از هوای فرحبخش زمستانی لذت ببرم.

 

آدمها تک و توک در رفت و آمد بودند. هندزفری را توی گوشم چپاندم و دل به نوای موسیقی سپردم. چند دقیقه‌ بعد حس کردم ماشینی پابه پایم حرکت می‌کند. بهش محل نگذاشتم. هر چقدر من کندتر می‌رفتم، او هم کندتر می‌راند. نیم‌کلاج، نیش ترمز. چندتا خیابان تا خانه بیشتر راه نبود. لحظاتی دیگر از شرش خلاص می‌شدم. توی همین افکار بودم که صدایی به گوشم خورد.

 

_خانم افتخار می‌دید هم‌رکابتون بشم؟

یکهو مصمم شدم جوابش را بدهم. به سمتش برگشتم. مردی درشت هیکل با موهای فرفری و عینکی دودی با لبخندی مسخره‌ بهم زل زده بود. به انگشترش اشاره کردم و با قاطعیت جواب دادم: شما اول یه فکری به حال اون انگشترت بکن.

خودمم مانده بودم که چطور تو اون شرایط انگشترش به چشمم آمده بود!

سر خیابانمان پیچیدم، یکطرفه بود و او نمی‌توانست هیچ غلطی کند. قلبم تندتند می‌زد. از پشت سر همچنان زرزرش به گوش می‌رسید…

اولین بار بود که شجاعت به خرج داده بودم و به جای سکوت فریاد زده بودم. نمی‌دانم بودن در محل زندگیم یا روشنی هوا یا مراوده با خواهران فمنیستم باعث شد شهامت پیدا کنم. شاید خیال کنی که عجب هنری کردی! اما اگر دائم در فضای رعب‌آور تردد کنی، همین حرکتهای به ظاهر کوچک برایت حکم پیروزی را دارد و  حق داری به خودت هم غره شوی. پس باریکلا به خودم!

 

پی‌نوشت: خیلی از ما زنها بخاطر سن و سالمان یا ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن در فضای عمومی زبانمان قفل می‌شود، کاش در مواجهه با آزرگرها خاموش نباشیم و از خود و همجنسانمان دفاع کنیم.

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز