خاطره نویسی

دخترک پشت پنجره ایستاده بود و مادرش را در میان زنان همسایه می‌جورید. دلش طاقت نیاورد؛ بدو بدو به کوچه رفت. وقتی به چادر مادر دست کشید، زن چشم سبز و سفیدروی همسایه برگشت و لبخند زد. مادرش دو قدم آن سوتر صدایش زد. به چادر غریبه مادر پناه برد. چشمش هنوز چادر مادر را […]

دخترک پشت پنجره ایستاده بود و مادرش را در میان زنان همسایه می‌جورید. دلش طاقت نیاورد؛ بدو بدو به کوچه رفت. وقتی به چادر مادر دست کشید، زن چشم سبز و سفیدروی همسایه برگشت و لبخند زد. مادرش دو قدم آن سوتر صدایش زد. به چادر غریبه مادر پناه برد. چشمش هنوز چادر مادر را می‌کاوید که بدجور برای زن همسایه کوتاه بود.

آقا محمود بعد از دو تا بچه هوس تجدید فراش به سرش زده بود. شمسی خانم بعد از پی بردن به ماجرا قیل و قال راه انداخته بود و از خانه بیرون زده بود. دخترو پسرش در آن سوی کوچه با چشمان گریان نگاهش می‌کردند. در این میان هر کسی علامه دهر شده بود و راه‌حل ارائه می‌داد.

_ چوب تو آستینش کن.

_ برگرد سرخونه زندگیت. اون زنه باید دمش را بذاره رو کولش و در بره، تو چرا آواره بشی.

_به پدر و برادرت بگو حسابش رو بذارند کف دستش …

تصویر شمسی خانم واضح‌ترین تابلوی کودکیش بود. سالها بود که از آن کوچه و محله نقل مکان کرده بودند. او دیگر دختر رعنایی شده بود.

در یکی از روزهای له‌له‌زن تابستانی گذرشان دوباره به میدان امام‌حسین و آن محله افتاد. مادر کنجکاو بود. سراغ همسایه‌های قدیمی را گرفت. شمسی خانم در همان خانه ته‌کوچه بن‌بست روزگار می‌گذراند. شوهرش عاقل شده بود و هوویش را طلاق داده بود. بچه‌هایش از آب و گل درآمده بودند ومشغول کار و بار شده بودند. پسرش احمد خیال زن گرفتن در سر داشت.

 

در راه برگشت به خانه مادر در گوشش نجوا کرد که او را پسندیده‌اند و اجازه خواستگاری گرفته‌اند. پشت دخترک لرزید.  هنوز خاطره آن روز عرق‌ریزان و آن چادرگلدار کوتاه در ذهنش زنده بود.

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز