قصه من و انتخاب رشته تحصیلی

دلباخته تاریخ بودم. از آلب‌ارسلان و کریم خان زند که شمشیر بالای سرشان می‌گرداندند و با دشمنان می‌جنگیدند تا جهانگیرخان صوراسرافیل و مصدق در مبارزه جانانه بر علیه استثمار واستبداد همگی من را واله و شیدای خود می‌کردند.  بین خودمان بماند من تا سالها  برای خودم قصه می‌بافتم تا شبها خوابم ببره. قهرمانهایم هم همیشه […]

دلباخته تاریخ بودم. از آلب‌ارسلان و کریم خان زند که شمشیر بالای سرشان می‌گرداندند و با دشمنان می‌جنگیدند تا جهانگیرخان صوراسرافیل و مصدق در مبارزه جانانه بر علیه استثمار واستبداد همگی من را واله و شیدای خود می‌کردند.  بین خودمان بماند من تا سالها  برای خودم قصه می‌بافتم تا شبها خوابم ببره. قهرمانهایم هم همیشه دخترها زبرو زرنگ بودند که از پس قدراره‌بندها برمی‌آمدند.

 

همه اسامی عجیب و غریب کتابهای تاریخ را همان جا سرکلاس از بر می‌کردم. حفظیاتم بیست بود و سوگلی معلمها  بودم و سر کلاسها لوسم می‌کردند.

درس ریاضی و علومم هم بدک نبود. از درس حرفه‌فن و هنر هم برایتان نگویم که بدجور سه بود. همیشه با تقلبهای مامان از پس بافتنی و دوخت و دوز برمی‌آمدم. اما نمرات بیست درسهای خواندنی معدلم را بالا نگه می‌داشت.

 

تا چشم برهم زدم عیشم منغص شد و کارزار انتخاب رشته فرا رسید. تردیدی نداشتم که رشته انسانی بخوانم. اما مامان رضایت نمی‌داد. می‌گفت بچه تنبلها انسانی می‌خونند! خلاصه از من اصرار و از مامان انکار. زورش چربید و من رشته تجربی ثبت‌نام کردم. از درس شیمی و فیزیک و مخلفاتش متنفر بودم. حتی تحمل عکسهای خزندگان و حشرات توی کتاب زیست‌شناسی را هم نداشتم و همه را به بابا داده بودم تا برایم خط‌خطی کند.

 

القصه ثلث اول شاگرد زرنگ پارسال چهارتا تجدیدی آورد. اما همچنان مرغ مامان یک پا داشت. می‌گفت بعد از یک مدت مهرش به دلت می‌نشیند! اما ننشست که ننشست. خلاصه با هر جان کندنی بود به خان چهارم رسیدم. کنکور می‌خواستم رشته انسانی ثبت‌نام کنم که باز به دیوار دفاعی خوردم. قرار شد که دانشگاه سراسری رشته تجربی شرکت کنم و دانشگاه آزاد رشته محبوب خودم. البته برای ایجاد انگیزه کلاس کنکور انسانی هم نام‌نویسی‌ام کردند.

 

در کمال ناباوری و بدون حتی یک برگ ورق زدن و فقط با تکیه بر معلوماتم رشته علوم اجتماعی دانشگاه آزاد قبول شدم. مامان پافشاری می‌کرد که برای سال بعد بخوانم؛ چون به دلش بهش برات شده بود که سال آینده دانشگاه سراسری قبول می‌شوم. اما من مارگزیده بودم، زیر بار نرفتم که نرفتم و همان سال راهی دانشگاه شدم.

 

حس درس ‌خواندن دوباره زیر پوستم جوانه زد؛ ولی آنقدر محیط جدید و آدمهای رنگارنگ دورو برم را احاطه کرده بودند که ریشه‌ نگرفت. خلاصه چهارسال در چشم برهم زدنی گذشت و من مدرکم را گرفتم.

 

فارغ‌التحصیلی از دانشگاه بود که یکی از همکلاسیهایم شغلی در یک شرکت قطعه‌سازی خودرو در بخش کنترل کیفیت را بهم پیشنهاد داد. به راحتی آب خوردن در مصاحبه قبول شدم و از همان روز قدم در دنیای دیگری گذاشتم.

بعد از چند ماه به بخش فنی تضمین کیفیت منتقل شدم. سرو کارم به جز بازرسی قطعات خودرو، سرو کله زدن با عدد ورقم و و کار با نرم افزار مهندسی بود.

 

توی واحدمان سرپرست بخش کلاسهای آموزشی مختلفی را برای افزایش مهارتهایمان برگزار می‌کرد و همیشه من بهترین نمرات را می‌گرفتم. بتدریج علاقه به ریاضی زیر زبانم مزه کرد. هر چند گاهی وقتها هم از دستش  کلافه یا شاکی می‌شدم.  ولی هیچوقت کم نیاوردم.

 

گاهی غبطه می‌خوردم که کاش توی دبیرستان به جای رشته تجربی، ریاضی خوانده بودم. و دانشگاه هم مهندسی صنایع_ یعنی همین کاری را که دست و پا شکسته انجام می‌دادم_ شرکت کرده بودم.

دیگر حال و هوای کوروش کبیر از سرم افتاده بود و شیفته فیثاغورث شده بودم. ولی بعد از چندسال که از آنجا بیرون آمدم بخاطر نداشتن مدرک مرتبط کارهای متفاوت دیگری را محک زدم و از این شاخه به آن شاخه پریدم. و آخرش هم در ایستگاه نویسندگی توقف کردم.  همین محرکی شد که دوباره باد تاریخ و ادبیات به کله‌ام بخورد و اینجوری هوس دوران نوجوانی در  دلم زنده شود.

 

همه این صغرا کبراها را چیدم که بگویم به حرف دیگران محل نگذارید. حتی به ناخودآگاهتان هم که دمبدم سریش می‌شود و از تغییر می‌ترساند و به چسبیدن به دایره امن تشویقت می‌کند اهمیت ندهید. هیچوقت برای آغاز مهارتی نو دیر نیست. بخاطر سیستم فشل آموزشی و فرهنگ محافظه‌کاری که از کودگی در گوشمان زمزمه کرده‌اند نباید خود را از لذت یادگیری و کسب تجربه محروم کنیم. به قول انگلیسی‌ها سن فقط یه عدده!

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز