نامه سوم به آتوسا: این قسمت: قصه‌نویسی

  لذت‌بخش‌ترین خاطرات کودکیم قصه‌های آقاجون بود. قصه سلم و تور، کدو قلقه زن و یک عالمه قصه رنگی‌رنگی دیگه. وقتی توی اتاق نقلیش بعد از ناهار آتیش می‌سوزاندیم، او با دستان پر مهرش من و داداشی را در بر می‌گرفت و برایمان نقل می‌کرد تا کمتر ورجه ورجه کنیم بَلکَم او بتواند چرتی بزند. […]

 

لذت‌بخش‌ترین خاطرات کودکیم قصه‌های آقاجون بود. قصه سلم و تور، کدو قلقه زن و یک عالمه قصه رنگی‌رنگی دیگه.

وقتی توی اتاق نقلیش بعد از ناهار آتیش می‌سوزاندیم، او با دستان پر مهرش من و داداشی را در بر می‌گرفت و برایمان نقل می‌کرد تا کمتر ورجه ورجه کنیم بَلکَم او بتواند چرتی بزند. شاید همین سبب شد که شیفته حکایتهایش شوم و تصویر صورت سفید و استخوانیش و صدای دلنشینش در ذهنم حک شود.

 

پرسیده بودی چگونه در دل مخاطبانت راه یابی؟ خیلیها طاقت خواندن مطالب سیاه و به زعمشان تکراری که بر سر زنان رفته است را ندارند. توی وانفسایی که پز سبک زندگی از ما بهتران و روانشناسی زرد و رفاه خارج‌نشینان دور از دیکتاتوری مد روز شده و هر کی در حال پس زدن دیگری برای نشان دادن خوشبختی پوشالیش است چطوری می‌توان توجه مخاطب را به رنج و مصیبت زنانی که ماوایی ندارند جلب کرد. اصلا کی حال و حوصله داره پای درددلشان بنشیند و های‌های بگرید. مگه خودمان کم بدبختی داریم که روضه بقیه را هم بشنویم!

 

اگر به همان سبک نخ‌نمای سریالهای آبدوغ‌خیاری تلویزیون بخواهی داستانت را بنویسی معلوم است که راه به جایی نمی‌بری. شخصیت‌پردازیهایی که با نیم‌نگاهی می‌توانی تا آخرش را حدس بزنی و حکم آدامس جویده شده را دارند. زن سربراه، فرزند یاغی و مرد مقتدر. مگر آنگه قصه‌ای از دل تجربه زیسته‌ات یا روایتهای اشخاصی باشد که با آنها بده بستانی داری.

 

شنیدی که می‌گویند: حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند؛ اگر ترس از قضاوت و مسخرگی و حس حماقت گلویت را نفشارد، میتوانی با خاطرات زندگیت به دل دیگران راه یابی. بخودی هم بهانه نیار که زندگی من ارزش تعریف کردن ندارد. ما هر کداممان یک کتاب نخوانده‌ایم.

 

اینطوری نسلهای دیگر مجبور نیستند که چرخ را از نو اختراع کنند، از جایی که تو در حال ساختنش هستی دیوار را می‌چینند._ شاید هم گمان کنند که خودشان عقل کل هستند. بیرون گود نشستن و ادعای لنگش کن هم که راحته، مهم شاخ غولی است که  تو با شرایط و موقعیت خودت توانسته‌ای آن را بشکنی._ پس از اینکه کلاه دانای کل برسرش بگذارد و نکوهشت کند هم نترس و به مسیرت ادامه بده.

اول از همه سراغ  قصه مادربزرگ و پدربزرگت برو!

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز