روزنوشت

تجربه اولین تولد در ویپان

این کیک تولد کیه؟ تولد شماست! من؟ نیما بود که کیک به دست وارد دفتر شد. از صبح بانک‌های مختلف چپ و راست روز تولدم را تبریک گفته بودند. صبح که دیلینگ‌دیلینگ پیامک گوشیم به صدا درآمد از سر کنجکاوی نگاهی به صفحه‌ام انداختمو یه آهی از ته سینه کشیدم که ای بابا تولد خشک […]

تجربه تزریق دوز اول واکسن کرونا در ایران مال

_ آهنگ خارجی هم گوش می‌دید؟ _ زیاد اهلش نیستم اما تغییر خوبه. _ صدای کدوم خواننده رو می‌پسندید؟ _ از صدای اندریکه خوشم میاد. هیکل و قیافش هم که بیسته. _ وقتی گفتید خداقوت. جا خوردم. آخه فقط آدمهای مسن خداقوت می‌گن. _ منم سن و سالی ازم گذشته! _خانم میشه از من و […]

قصه کلاس آموزش تلفن ثابت در ویپان

دیروز کلاس تلفن ثابت توی ویپان برگزار شد. خیال می‌کردم که تلفن ثابت چیز ساده‌ای باشد و نیاز نیست که زیاد فسفر بسوزانم، اما زهی خیال باطل. خانم مهندس که شروع به توضیح دادن کرد من انگار به حرفهای فرازمینی‌ها گوش می‌دادم. پیدا کرن کابل زوج سیم اصلی و فرعی و تعویض آن. پازلی که […]

اشتراک گذاری تجربیات زیست زنانه من

_خیال می‌کنی عقل کل تشریف داری یا زندگیت چیز خاصی داره که دائم از ماجراهات داستان‌سرایی می‌کنی! خانم مردم کلی بدبختی دارن لازم نیست یکی هم هر روز براشون قصه ببافه!   اگر قصه زندگیم را نقل می‌کنم برای این نیست که بگویم من خیلی خفن هستم! یا تجربیات نابی دارم! آنهم در فرهنگی که […]

شروع کار من در تیم ویپان

اگر چند روز دیگر توی خانه می‌ماندم کپک می‌زدم! مدتی بود که فکر کار کردن بیرون از خانه بدجور خوره به جانم انداخته بودم. کفگیرم خورده بود ته‌دیگ و از طرف دیگر دلم لک زده بود با آدمها مراوده داشته‌ باشم. سرم درد می‌کرد برای وصل شدن. درست است که با نشت کرونا بیشتر تماسها […]

آشنایی من و ویپان در یک روز گرم تابستانی

چندماهی می‌شد که به فکر کار کردن بیرون از خانه افتاده بودم. کفگیر خورده بود ته‌دیگ و از طرف دیگر دلم می‌خواست با آدمها مراوده داشته‌ باشم. من آدم اجتماعی هستم. سرم درد می‌کند برای وصل شدن به آدمها. درست است که با نشت کرونا بیشتر ارتباطات مجازی شده اما دلم برای یک گپ زدن […]

تجربه من از کوهپیمایی تا پلنگ‌چال

هفته گذشته بعد از چند سال راهی درکه شدم. اولش به هوای یک پیاده‌روی ساده دل به کوه سپردم. مدتهاست که هفته‌ای چند روز پیاده‌روی سبک انجام می‌دهم و می‌دانستم که بدنم آمادگی کوهپیمایی سنگین را تا پلنگ‌چال ندارد. همین دلخوشکنک باعث شد که بر تردیدم غلبه کنم و دل به دریا بزنم. انگار همین […]

نامه به آتوسا؛ تجربه رونویسی از کتاب‎های فاخر

سلام جانکم   این روزها آنقدر غرق گردابهای سهمگین بوده‌‌ام که مجال نگاشتن نامه برایت را نمی‌یافتم. انگار سیلی فراگیر به راه افتاده و ما را با خود برده است. هر کدام به تخت سنگی آویزان شده‌ایم و سعی در نجات جان خویش داریم. روزبه روز هم شرایط‌مان بغرنج‌تر می‌شود. پس عزم کردم دقایقی کوتاهی […]

تجربه نوشتن من در پیج اینستاگرام

دوسال عین برق و باد گذشت. دو سال از روزی که در اینستاگرام شروع به نوشتن کردم. روزهای اول نوشته‌هایم زمزمه‌هایی از سر دل بود و حالا فریادهایی از بن جان. حالا چهارصد کلمه‎‎‌هایم اکسیژنم شده. حالا پستهایم از نان شب واجبتر است. حالا اگر ننویسم انگار چیزیی را گم کرده‌ام. انگار در برهوت گیر […]

جستارنویس کیست و چگونه می‌نویسد؟

من عاشق قصه‌گویی هستم. پیش خودمان بماند تا همین چندسال پیش برای خودم هر شب قصه می‌بافتم. منتها هر چقدر رسیده‌تر! شدم، دغدغه نوشتن در حوزه زنان بیشتر مرا محسور خودش کرد. حوزه‌ای که دیگر با شاه‌پریان ارتباطی نداشت و کار جدی می‌طلبید. حالا یک بوم و دو هوا داشتم. از هیچکدامش هم نمی‌خواستم دل […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز