روزنوشت

روزمرگیهای من در ویپان؛ این داستان: تقلب

_ ترانس میشه مثلا داشتم یواشکی به محیا تقلب می‌رساندم. کلاس عیب‌یابی آیفون صوتی بود. سرم توی دفتر بود و داشتم جواب را از توش مثل ارشمیدس کشف می‌کرد‌م. چند دقیقه اول کلاس مشغول فیلم گرفتن از کارگاه بودم. ولی مبحث آنقدر برایم جذاب بود که گوشی را به کناری گذاشتم و شروع به نوشتن […]

آقایان مسئول چه نشسته‌اید که کَشتی مردم ایران به گل نشسته!

_ خیر از جوونیت ببینی مادر، یه کمکی به من پیرزن بکن. الهی محتاج غیر نشی. صدای پیرزن دستفروش بود که ناله می‌زد. چندقدم آنسوتر پیرزن فرتوت دیگری بساط اسکاچش را پهن کرده بود و بی‌صدا نظاره‌گر عابران بود، آنقدر سالدار که صدایی از حنجره‌اش برنمی‌خواست. دوقدم آنسوتر زنی تکیه بر دیوار با عینک دور […]

نامه به آتوسا؛ ویرایش متن!

سلام جانکم. دلتنگت بودم. روزهاست که به تو می‌اندیشم لیک نمی‌دانستم چسان سفره دلم را برایت بگشایم. راستی وضعیت نوشتنت چگونه است؟ کیفور و سردماغ هستی؟ از نوشتن که ملول نشده‌ای؟ از هجمه‌هایی که به سمتت نشانه می‌رود چطور؟ می‌دانی که در نوشتن باید خویشتندار باشی و گاماس‌گاماس پیش بروی.   هفته‌ای که گذشت حواست […]

تجربه من از نویسندگی در اینستاگرام

همراهان قدیمی صفحه‌‌ام در جریانند که من مدام پا تو کفش مردسالارها می‌کنم. خدا نکنه کسی دوروبرم ادبیات زن‌ستیزانه از دهانش یکهویی بپره بیرون آنوقته که چشمم را می‌بندم و  آنچه دل تنگم می‌خواهد در پاسخش می‌نویسم! البته همه ما کم و بیش افکار جنسیت‌زده داریم مقصرش هم فرهنگی است که همه‌جوره از خجالت زنان […]

تجربه اولین تولد در ویپان

این کیک تولد کیه؟ تولد شماست! من؟ نیما بود که کیک به دست وارد دفتر شد. از صبح بانک‌های مختلف چپ و راست روز تولدم را تبریک گفته بودند. صبح که دیلینگ‌دیلینگ پیامک گوشیم به صدا درآمد از سر کنجکاوی نگاهی به صفحه‌ام انداختمو یه آهی از ته سینه کشیدم که ای بابا تولد خشک […]

تجربه تزریق دوز اول واکسن کرونا در ایران مال

_ آهنگ خارجی هم گوش می‌دید؟ _ زیاد اهلش نیستم اما تغییر خوبه. _ صدای کدوم خواننده رو می‌پسندید؟ _ از صدای اندریکه خوشم میاد. هیکل و قیافش هم که بیسته. _ وقتی گفتید خداقوت. جا خوردم. آخه فقط آدمهای مسن خداقوت می‌گن. _ منم سن و سالی ازم گذشته! _خانم میشه از من و […]

قصه کلاس آموزش تلفن ثابت در ویپان

دیروز کلاس تلفن ثابت توی ویپان برگزار شد. خیال می‌کردم که تلفن ثابت چیز ساده‌ای باشد و نیاز نیست که زیاد فسفر بسوزانم، اما زهی خیال باطل. خانم مهندس که شروع به توضیح دادن کرد من انگار به حرفهای فرازمینی‌ها گوش می‌دادم. پیدا کرن کابل زوج سیم اصلی و فرعی و تعویض آن. پازلی که […]

اشتراک گذاری تجربیات زیست زنانه من

_خیال می‌کنی عقل کل تشریف داری یا زندگیت چیز خاصی داره که دائم از ماجراهات داستان‌سرایی می‌کنی! خانم مردم کلی بدبختی دارن لازم نیست یکی هم هر روز براشون قصه ببافه!   اگر قصه زندگیم را نقل می‌کنم برای این نیست که بگویم من خیلی خفن هستم! یا تجربیات نابی دارم! آنهم در فرهنگی که […]

شروع کار من در تیم ویپان

اگر چند روز دیگر توی خانه می‌ماندم کپک می‌زدم! مدتی بود که فکر کار کردن بیرون از خانه بدجور خوره به جانم انداخته بودم. کفگیرم خورده بود ته‌دیگ و از طرف دیگر دلم لک زده بود با آدمها مراوده داشته‌ باشم. سرم درد می‌کرد برای وصل شدن. درست است که با نشت کرونا بیشتر تماسها […]

آشنایی من و ویپان در یک روز گرم تابستانی

چندماهی می‌شد که به فکر کار کردن بیرون از خانه افتاده بودم. کفگیر خورده بود ته‌دیگ و از طرف دیگر دلم می‌خواست با آدمها مراوده داشته‌ باشم. من آدم اجتماعی هستم. سرم درد می‌کند برای وصل شدن به آدمها. درست است که با نشت کرونا بیشتر ارتباطات مجازی شده اما دلم برای یک گپ زدن […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز