قصه زنان

mission Mangal India

داستان تلاش زنان؛ فیلم عملیات مریخ

  دیروز میان تمام دلمشغولیهایم یک فیلم هندی با نام «عملیات مریخ» را تماشا کردم. این فیلم درباره تلاشهای سازمان پژوهش‌های فضایی هند در اجرای موفقیت‌آمیز ماموریت مدارگرد مریخ است و نشان می‌دهد که چگونه این سازمان، کم هزینه‌ترین ماموریت فضایی در سیاره مریخ را به اجرا درآورد. و هند نام خود را به عنوان […]

داستان کوتاه با الهام از سه عکس

بعد از مدتها از شهر پرهیاهویش دل کند و چمدانهایش را بست و راهی جاده شد. می‌خواست در سکوت و آرامش طبیعت بنویسد. آرامشی که در شهری شلوغ با دغدغه‌های ریز و درشتش امکان نداشت که بتواند به آن دست‌یابد.   زیبائیهای جاده شمال همیشه محصورش می‌کرد. شهرهای استان گیلان را کمتر دیده بود. در […]

San Marco Square

داستان کوتاه؛ میعاد در میدان سن مارکو

با آلونزو ساعت ۶ در میدان سن مارکو (۱) قرار داشتم. وقتی پا در میدان گذاشتم، آنجا را مملو از کبوتران، گردشگران و ونیزیها دیدم. به سختی سنگفرش را می‌توانستم ببینم. صفی مارپیچ از توریستهای مشتاقی که از راههای دور و نزدیک آمده بودند تا کلیسای جامع را ببینند به چشم می‌خورد. هنگام رد شدن […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۶؛آسیب‌دیدگی نازگل

چشم که باز کردم، مهران و سبزه را دلواپس بالای سرخود دیدم. مهران با اضطرب پرسید: چطوری نازگل؟ نالیدم: پام درد می‌کنه؟ میتونی تکونش بدی؟ و در همان حین دستش را به زانویم زد. جیغم به آسمان رفت. او وحشت‌زده گفت: نگران نباش نباید تکون بخوری. بذار یه چیزی پیدا کنم که پایت را قرص […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۵؛ داستان رعنا از زنان آگاه

زبیده خانم از اتاق بیرون رفت. صدای زن و مردی از توی حیاط شنیده می‌شد که در حال خوش و بش کردن بودند. مرد بعد از چندی خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. لحظاتی بعد او به همراه زنی جوان و طفلی وارد اتاق شدند. با ورودشان از جا برخاستم و سلام کردم. زن […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۴؛ جلسه سری در باغ سلطنت‌آباد

  بهارخاتون نزدیک ماه‌بانو رفت و نجوا کرد: خانم‌جان از طرف سروجهان اومدن ببیند غروب جلسه انجمن نسوان تو باغ سلطنت‌آباد هنوز براهه؟ مادر سری به نشانه تاکید تکان داد و اشاره کرد: بگو به همه خانمها پیغوم فرستادم. من و سبزه چون آهو در پی هم خرامان خرامان می‌دویدیم، که داداش سهراب از در […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۳؛ دعوای پهلوان مشیر با رحیم

رحیم پاکوتاه با ترس سلامی کرد. پهلوان مشیر با غیظ ادامه داد: شما آدم بشو نیستید. شبها  به گله می‌‌زنید و روزها مشغول سورچرانی هستید! پهلوان صفدر از جایش جهید و به سمت یار قدیمیش رفت و پرسید: باز این نانجیب‌ها چه کردند؟ علی‌بزی تمسخرگویان جواب داد: هه!  چی می‌خواستید بکنند پهلوون، یا مال یه […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۲؛ گم شدن دستبند و سرگردانی مهتاب

هزار جور فکر مخیله‌ام را پر کرده بود. بدون دستبند بی‌بی چه طوری می‌توانستم از این جهنم خلاص شوم؟ دیگر نمی‌خواستم  پا به زندان بگذارم. مصطفی را چه کنم؟ بیشتر از این نمی‌خواستم طفلم را در کوی و برزن آواره کنم. به خانه هم که نمی‌توانستم برگردم. پاسبان‌ها اگر خانه را قرق نکرده باشند حتما […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۱؛ لزوم آموزش نازگل در مدرسه

ماه‌بانو هیجان‌زده شده بود. چند لحظه پیش مقاله‌ای در روزنامه «مساوات» خواند که در آن نامه اعتراض‌آمیز گروهی از زنان را منتشر کرده بود. «گرچه محافظه‌کاران خود در آغاز مردمی انقلابی بودند و در راه تحقق مشروطیت از ایثار جان خویش دریغ نورزیدند. اما اینک همان مردمان انقلابی، از تعمیم نتایج انقلاب به زنان خودداری […]

قصه نازگل؛ قسمت ۱۰؛ پهلوان صفدر در قهوه‌خانه

پهلوان صفدر سر در گریبان وارد قهوه‌خانه یوزباشی شد. ابری از دود غلیظ فضا را پر کرده بود. گوش تا گوش قهوه‌خانه مردان نشسته بودند و قلیان‌هایشان را پک می‌زدند. بعضی‌ هم مشغول گپ زدن بودند. صدا به صدا نمی‌رسید. پهلوان سلام بلند بالایی کرد و نشست. جارچی ندا در داد: « یه قوری و […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز